|
شراب سیاه
|
||
|
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر |
وقتی یکی نمی نویسد، سه حالت دارد. یا حالش خیلی خوب و خوش خوشان اش است و چرخ گردون دارد بر وفق مرادش می چرخد. یا حالش خیلی بد است و نوشتن دردی ازش دوا نمی کند و یا این که شرکت اش، متجاوز از ده روز فرستاده یک کلاسی برود که از صبح خروس خوان می رود تا بوق سگ و وقتی هم که برمی گردد آنقدر خسته و درمانده است که غیر خواب به هیچ چیز دیگری فکر نمی کند چه برسد به وبلاگ نویسی. حالا هم که تمام شده، چند روز ذوق تمام شدنش را داشته و باز چیزی ننوشته.
اگر بخواهم صادق باشم، باید بگویم که نوشتنم اصلن نمی آمد. گاهی از این جا، از نوشتن، از بیان هر آن چه که آن ته ته ها هست، خوشم نمی آید. بعضی وقت ها انگار می روم در یک دوره ی پوست اندازی. ترجیح می دهم یک زمانی را بی خبر باشم از همه، از آن بدتر به طرز غیرقابل توجیهی و بدون هیچ دلیلی، دلم نمی خواهد هیچ کس هم از من خبری داشته باشد. این طوری می شود که هر نشانه ای داشته باشم در سایبرنت از کامیونیتی های اینترنتی گرفته تا گوگل ریدر را تعطیل می کنم. دلم می خواهد همه چیز یک کلید Esc داشته باشد. یک ساعت هایی می رسد که از خودم هم فرار می کنم. خودم را تکه تکه می کنم توی ذهنم، دوباره مثل پازل به هم می چسبانم. ترجیح می دهم تا رسیدن به پوسته ی جدید، نه من کسی را ببینم نه کسی من را. می گذرد بهرحال، بخشی اش را گردن بهار می اندازم و بقیه اش هم باز به گردن همان بهاری که چند سال است همیشه توی این رگبارهایش، باران هایش، صدای برگ های سبز خوش رنگش که وقت وزیدن باد به هم می خورند، حرفی تازه برای من داشته است.
پوسته ی جدید که آمد، همه چیز مثل قبل می شود ولی کسی چه می داند چه اتفاقاتی توی اَندرونی افتاده.
حالا شما می توانید فکر کنید من در گیر و دار همان حالت اول بودم!
|
|