|
شراب سیاه
|
||
|
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر |
از اول سال تا حالا به دنبال یک ساعت وقت آزاد هستم که بنشینم برای روزهایی که دارند می آیند و تند هم می روند، برنامه ریزی کنم، اما فرصت نمی شد. تنها کاری که کردم این بود که یک جدول با روزهای هفته و زمان بندی شبانه روزم کشیدم و سِیو کردم تا در وقت مقتضی خانه های جدول را پُر کنم. حالا هم که وقت پیدا شده، دو روز است هِی به خانه های جدول نگاه می کنم که چه چیزی را تویشان بنویسم اما چیزی به ذهنم نمی رسد، یعنی یک چیزهایی هست توی ذهنم، اما تا این حد نیاز نیست که مستند شوند. برای خودم برنامه ی ورزش و مطالعه و فکر کردن گذاشتم تا شاید از این حس پوچی که گه گاه به سراغم می آید، کَمکی کاسته شود. می دانید، آدمیزاد موجود عجیب غریبی ست کُلن. یک زمانی نه چندان دور آنقدر کار و درسم با هم قر و قاطی شده بود که بزرگ ترین آرزویم شده بود دیدن روز پایان امتحانات، پایان ترم، دفاع تز، چاپ مقاله، فارغ التحصیلی؛ تفریح و کتاب و خواب شیرین هم، رویای دوردست. ولی زود گذشت (بماند البته که پدر صاحب اش در آمد) اما انگار اصلن آن طور که باید و آن طور که انتظارش را می کشیدم، آن حس رهایی و خوشی و آزادی نیامد. نهایتن، تنها یک هفته احساس زمین گذاشتن مسئولیتی که بر دوش بود، آرامش می داد اما بعدترش دیگر هیچ. هی آرام آرام که گذشت فکر کردم یک بخشی از درونم به بیهودگی می گراید انگار. مثل بیماری که آن قدر با بیماری اش خو گرفته که وقت تسکین، دلش تنگِ دردش می شود. نمی دانم، انگار وقتی نگران چیزی هستی، زنده ای. انگار اضطراب هم رنگ قشنگی دارد که فقط بعد از تمام شدن اش دیده می شود. با خودم گفتم این جدول پُر کردن را بگذارم کنار و بنشینم اول فکر کنم. می دانم، من از تسلیمِ ثانیه ها شدن می ترسم، از این که روزی چشم باز کنم ببینم این رودخانه مرا هم در مسیر خودش برده و هیچ نفهمیده ام کِی و چه طور این همه راه رفته ام. هنوز خیلی کم دارم، وقت هم تنگ است همیشه.
حرف های ما ناتمام...
|
|