|
شراب سیاه
|
||
|
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر |
* جلسه ای داشتیم با مدیر پروژه شرکت مقابل، یک آلمانی اما یک حقه باز و شارلاتان تمام عیار، یک بیزینسمَن حرفه ای. از همان روباه های مکار که می توان تصور کرد. غیر از یکی دو مورد که قصور در پروژه متوجه ما بود، بخش دیگر به تیم خود این شرکت باز می گردد که با توانایی باورنکردنی این آقا در هَندل کردن جلسه، همه ی اشتباهات به سمت ما باز می گردد و در نقاطی هم که به نفع خودش و یا تیم اش نیست، دیگر زبان آدم را نمی فهمد. جالب اینجاست که آخر کار هم طوری وانمود می کند که تا به حال هرچه کندی و اشتباه رخ داده از سمت ما بوده و تقریبن یک جورهایی یک معذرت خواهی درست و حسابی هم بدهکار می شویم. در هر صورت، جلسه ای که آدم تلاش کند تمام اتفاقات را همان طور که بوده و پیش رفته برای چنین فردی و در چنین محیطی اثبات کند، مسلمن همه ی انرژی اش را که می گیرد هیچ، یک نفر هم شروع می کند روی اعصاب آدم طناب زدن. این حالت ها و موقعیت ها کم پیش می آیند، شاید به تعداد انگشتان دست در طول سال، جلساتی که بار سنگین مسئولیت و در عین حال تعیین تکلیف روزهای آینده را دارند، اما همین تعداد کم کفایت می کند که دیگر اعصابی باقی نماند. سر و کله زدن با این کَتگوری آدم ها، بعد توضیح و پاسخ برای خودی ها که به سختی حرف می فهمند، بعدترش هزار و یک اتفاق ناخوشایند دیگر که از صبح همان روز در حال افتادن هستند، این می شود که از جلسه که بیرون آمدم، حس کردم ترجیح می دهم دیگر هیچ یک از آدم ها را نبینم، فقطِ فقط خواستم چند دقیقه همه چیز، واقعن همه چیز متوقف شود.
* ناشر کتابم بعد از پنج شش ماه سر و کله زدن و گرفتن مجوز وزارت ارشاد، حالا برای چاپ کتاب زده است زیر همه چیز و می گوید هزینه ی چاپ کتاب با نویسنده، پیدا کردن مشتری هم با نویسنده. می پرسم پس این وسط نقش ناشر کدام است، جواب جامعی می گیرم. می گوید قشرِ خریدار این کتاب ها که آن را از روبروی دانشگاه نمی خرند، مشتری خاص هستند. می خواهم بگویم آدم حسابی، یک عمر است ملت همه جور کتاب را از همان جا می خرند، هرکه هرچه را پیدا نکند، دست به دامن انقلاب می شود، حالا نکند اخیرن مردم کتاب های تخصصی را از تندیس و برج میلاد می خرند. اما نمی گویم، کشش ندارم. از آن طرف باید جوابگوی آن یکی نویسنده باشی که اندازه ی سرِ سوزنی سهم در ترجمه کتاب نداشته و با زرنگی اسم خودش را کرده توی پاچه ی جلد کتاب و حالا مثل اسفند روی آتش، جوش چاپ شدن کتاب را می زند. شرکت های مشتری هم هرکدام یک جور ناز می کنند و کتاب را به ارزان ترین قیمت ممکن می خواهند. به نویسنده های بیچاره فکر می کنم که شب شام چه می خورند. من نمی دانم برای چاپ یک کتاب تخصصی آن هم فقط 1500 جلد، که یکسال زحمت پشت آن است، این همه سختی و دردسر وجود دارد یا این مملکت به هر طریقی راه را برای این قبیل کارها می بندد.
* اروپا زیر بار رکود اقتصادی و تجاری اش زاییده. فعلن ممکن است به این بهانه، بورس تحصیلی ام مدتی به تعویق بیافتد یا کلن منتفی شود.
* بعد از دویدن برای اتمام امور تسویه، آخرِ آخر کار باید بروم و "درخواست" دریافت مدرکم را بدهم. باشد، چشمم کور می روم اما برای من سوال است که هدف یک آدم عاقل با مغز سالم از امور تسویه حساب چیست؟ جز این که یک خروجی ای، نهایتن دریافت کند، مدرکی، دوغی، آبگوشتی، چیزی. چه فکری می کنند این مسئولین، نمی دانم. شاید هم هست کسی که مدرکش را لازم ندارد، اینجا هیچ چیز بعید نیست.
* همه همکاران رفتند، تنها منتظر شدم تا شرایط ام متعادل شود، بعد بروم. وقت رفتن که از پنجره اتاق ترافیک را می بینم، تصور این که قرار است چطور وارد این سیل بی حرکت شوم، دیوانه ام می کند. چشمانم را بستم، دلم خواست ماشین را می انداختم توی جوب و کسی مرا تا خانه می رساند با یک موسیقی ملایم، من هم سرم را به شیشه تکیه می دادم، بی هیچ حرفی. سوار ماشین می شوم، کوچه یک طرفه ی شرکت را می آیم که یک ماشین از روبرو می آید. هر دو طرف ماشین پارک شده است و کوچه فقط جای عبور برای یک ماشین را دارد. به هم می رسیم، من می ایستم، او هم می ایستد. با اعتماد به نفس کامل به من چراغ می دهد، من تکان نمی خورم. چند لحظه همین طور می گذرد، دنده عقب می گیرد، از کنارش که رد می شوم، شیشه را پایین می دهم و می گویم آقا این کوچه یک طرفه ست، ادای مرا در می آورد، گازش را می گیرد و می رود. توی ترافیک، دلم می خواست گریه کنم، می خواستم، اما اشکم در نیامد. پشت ماشین ها نگاه کردم که آسمان را ببینم، دیدم همه اش برج است و آپارتمان. من نمی دانم کِی این شهر پُر شد از این همه برج غول آسا، درخت کو، آسمان کو، خانه های چوبی کو، کُلون در، حوض، گنجشک. قلبم گرفت.
* رسیدم در بدترین حالت. دیدم نفس هایم به شماره می افتند، دست هایم را بالا آوردم، به وضوح حرارت دست هایم صورتم را می سوزاند. فشارم رفت روی شانزده برای اولین بار. حس کردم ضعیفم، طاقت این همه لود را یک جا ندارم. تمام لیست کانتَکت هایم را مرور کردم، دلم خواست با کسی حرف بزنم، خیلی دلم خواست، بیشتر از هر وقت. دلم خواست کسی بود. فکر کردم هرکدام، حتی نزدیکترین ها هم، هرکدام شان درگیر کاری هستند، یکی تز دارد، یکی جدا شده، یکی سفر است، یکی امتحان دارد، یکی سرما خورده، یکی نیست، فراموش کردم. قبل ترها باز زنگی بود، دیداری بود. می رفتی دو کلام حرف می زدی، می خندیدی، اشک می ریختی، بعدش هم گورت را گم می کردی، آن هم نیست دیگر. فکر کردم چقدر تنها هستم و عین خیال ام نبوده. تلاشم هم برای گریه کردن تا همین حالا بی نتیجه ماند. آمدم نت، دیدم خیلی ها هستند، دوستانِ پیش تر دوست، سراغی نمی گیرند دیگر. لعنت به این زندگی که یک گوشِ شنوا هم برای آدم ماندنی نیست. یک آدمی که باشد، بفهمد، درک کند، همراه آدم اشک بریزد. گفتم اینجا فریاد بزنم، شاید خالی شوم. کاش فردا سرِ کار نروم، حالم از هرچه کار و پروژه و پرداخت و تعهد و درس و کتاب و ترافیک و دود و ماشین و آدم به هم می خورد. بروم بخوابم.
|
|