تبليغاتX
شراب سیاه
 
شراب سیاه
 
 
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر
 

یک وقت هایی هم می رسد که آدم از کشف کردن خسته می شود، فقطِ فقط می خواهد کشف شود. که یکی بیاید دستش را دراز کند و این پیله را بشکافد و بکِشدش بیرون.

 |+|  Sun 19 Apr 2009      | 

کشف کرده ام هرکس توی زندگی اش با یک کلمه ای، جمله ای، چیزی خر می شود، من هم با "مرسی که هستی".

 |+|  Sat 18 Apr 2009      | 

یادتان هست مدرسه که می رفتیم معلم ها برای یک امتحان، "نمره اضافه" می گذاشتند؟ کاردستی ای، روزنامه دیواری ای، چیزی باید می بردی و مثلن دو نمره اضافه داشتی برای آن درس که فرضن اگر ورقه ات هیجده می شد، بیست می گرفتی. بعد یک وقت هایی پیش می آمد آدم صاف از ورقه بیست می گرفت و خب طبیعتن نمره اضافه هه سوخت می شد. یادم هست که یک حسرت عمیقی بر دلم می ماند. الان هم گاهی حسرت می خورم از چیزهایی که می توانستم با تلاشِ کمتر، بگیرم اما با خودکشی به دست آورده ام.

 |+|  Sat 18 Apr 2009      | 

+ ژنِ تو، ژنِ زندگی کردن است.

+ موش کور بخورد تو را، که نفهمد چی خورده است!

+ ...

آدم گاهی یک چیزهایی می شنود از بعضی ها که تا مدت ها توی ذهن خودش تکرار می کند و لذتش را می برد!

 |+|  Wed 15 Apr 2009      | 

یک نفر با سِرچ "خرمای عزا" به این جا رسیده است، آن هم نه یک بار، چند بار متوالی. حالا اشکالی نداردها، بهرحال هرکسی توی زندگی دنبال چیزی ست، من فقط مشتاق بودم ببینم می خواسته در نهایت به چه خروجی ای برسد؟ ببینید خرمای عزا که انواع مختلفی ندارد که، درعین حال کسی که مسئولیت تهیه و آماده کردن اش را به عهده می گیرد، طبیعتن می بایست از خویشاوندان نزدیک متوفی باشد (استثناها و مرام و معرفت دوستان دور به کنار)، حالا این دوستمان درجه ی اعتیادش به اینترنت چه قدر می تواند بوده باشد که در عین عزادار بودن با پذیرش این مسئولیت احتمالن برای بهبود پروسه ی پذیرایی، در گوگل هم سِرچ کرده است. خلاصه خوب که فکر کردم، دیدم جای تحسین هم دارد. لذت بردم. آفرین عزیزم، آفرین!

 |+|  Tue 14 Apr 2009      | 

خداحافظی کردیم، دست تکان دادیم، کوه را بالا رفت و من پایین. بیست قدم دور شده بودیم که صدایم زد. برگشتم و دوباره همدیگر را بغل کردیم، با محبت. برگشتم. سراشیبی بود، سرعتم تند شد. دخترکی به فاصله ی چند قدم پایین تر، سراشیبی را بالا می آمد. دستانش را باز کرده بود و منتظر من انگار. بلند گفت: می تو، گیو می اِ هاگ پلیززززز! هیچ فکری نکردم، صاف رفتم و در آغوش گرفتم اش، محکم گرفتیم هم را و بعد خندیدیم.

هیچ وقت هیچ غریبه ای را اینقدر ساده و گرم بغل نکرده بودم.

 |+|  Fri 10 Apr 2009      | 

از اول سال تا حالا به دنبال یک ساعت وقت آزاد هستم که بنشینم برای روزهایی که دارند می آیند و تند هم می روند، برنامه ریزی کنم، اما فرصت نمی شد. تنها کاری که کردم این بود که یک جدول با روزهای هفته و زمان بندی شبانه روزم کشیدم و سِیو کردم تا در وقت مقتضی خانه های جدول را پُر کنم. حالا هم که وقت پیدا شده، دو روز است هِی به خانه های جدول نگاه می کنم که چه چیزی را تویشان بنویسم اما چیزی به ذهنم نمی رسد، یعنی یک چیزهایی هست توی ذهنم، اما تا این حد نیاز نیست که مستند شوند. برای خودم برنامه ی ورزش و مطالعه و فکر کردن گذاشتم تا شاید از این حس پوچی که گه گاه به سراغم می آید، کَمکی کاسته شود. می دانید، آدمیزاد موجود عجیب غریبی ست کُلن. یک زمانی نه چندان دور آنقدر کار و درسم با هم قر و قاطی شده بود که بزرگ ترین آرزویم شده بود دیدن روز پایان امتحانات، پایان ترم، دفاع تز، چاپ مقاله، فارغ التحصیلی؛ تفریح و کتاب و خواب شیرین هم، رویای دوردست. ولی زود گذشت (بماند البته که پدر صاحب اش در آمد) اما انگار اصلن آن طور که باید و آن طور که انتظارش را می کشیدم، آن حس رهایی و خوشی و آزادی نیامد. نهایتن، تنها یک هفته احساس زمین گذاشتن مسئولیتی که بر دوش بود، آرامش می داد اما بعدترش دیگر هیچ. هی آرام آرام که گذشت فکر کردم یک بخشی از درونم به بیهودگی می گراید انگار. مثل بیماری که آن قدر با بیماری اش خو گرفته که وقت تسکین، دلش تنگِ دردش می شود. نمی دانم، انگار وقتی نگران چیزی هستی، زنده ای. انگار اضطراب هم رنگ قشنگی دارد که فقط بعد از تمام شدن اش دیده می شود. با خودم گفتم این جدول پُر کردن را بگذارم کنار و بنشینم اول فکر کنم. می دانم، من از تسلیمِ ثانیه ها شدن می ترسم، از این که روزی چشم باز کنم ببینم این رودخانه مرا هم در مسیر خودش برده و هیچ نفهمیده ام کِی و چه طور این همه راه رفته ام. هنوز خیلی کم دارم، وقت هم تنگ است همیشه.

حرف های ما ناتمام... 

 |+|  Mon 6 Apr 2009      | 

با وجود کُلی کار و شلوغی خانه، "میلیونر زاغه نشین" را جزو اولین فیلم های لیستم گذاشتم تا زودتر ببینم و با نسخه ای که قرار بود از تلویزیون خودمان پخش شود مقایسه کنم. این مبحث تغییر ترجمه ی دیالوگ ها در دوبله ی فیلم های خارجی موضوع جدیدی نیست و بارها و بارها دیده ایم اما این بار مرا تقریبن چند ساعتی به فکر فرو برد.

در صحنه ای از بازجویی جمال و افسر بازپرس که جمال ناراحت از طعنه ی نگهبان به او حمله می کند و او را می زند، بازپرس می گوید، "پول و زن، دو دلیل اصلی جرم و اشتباه در زندگی اند"؛ که دوبله شده بود "طغیان های احساسی دلیل اصلی جرائم هستند." دقیقن همین.

حالا بماند که تقریبن لاتیکا در این ورژنِ فیلم گم بود و به خاطر آستین های نداشته اش، آن لبخند و دست تکان دادن زیبایش در ایستگاه قطار حذف می شود و هیچ جایی از فیلم هم اشاره به مسلمان بودن جمال نمی شود و صدای اذان در مکالمه ی سلیم و جمال، بالای آن ساختمان نیمه کاره و تصاویر مساجد محو می شود و کلی چیزهای دیگر که آدم شک می کرد این فیلم احتمالن با پارتی بازی اسکار برده است.

نکند منتظر رقص پایانی اش هم بودید؟!

 |+|  Sat 28 Mar 2009      | 

نوروز برای من تا لحظه ی سال تحویل مزه دارد، احتمالن شبیه به همان خصیصه ام که همیشه راه را به مقصد ترجیح می دهم. بلافاصله بعدش هویت اش را می بازد و رنگ همان روزهای گذشته را می گیرد. حالا نه دقیقن عین همان روزهای گذشته، کم کم شبیه می شود اما. این جور مواقع دوست دارم آخرین ها را بشمارم. آخرین تلفن، آخرین ایمیل، آخرین دوش، آخرین آرایش، آخرین شب، آخرین ظهر، آخرین نماز، آخرین دعا. بعدش هم مسلمن اولین ها را! سال با آن سفره هفت سینش و جنب و جوش قبل سال تحویل و صدای قرآن خواندن پدرم و بوی گل و صدای نقاره و این ها نو می شود، بودن ها به من ذوق نو کردن روزهایم را می دهد و من می ترسم از سالی یا سال هایی که زمانی با تنهایی بیایند و بروند.

در آخرین لحظه های سال، برادرم رفت خانه ی بخت. خیلی سختم بود که بپذیرم این قانون بی تبصره ی آمدن و رفتن هایمان را. به قول دوستم، عادت می کنیم. نمی دانم، این قاعده ی عادت کردن هم شده است قصه ی شنگول و منگول انگار، که هرجا می خواهیم کودکمان، همان کره خره، را خوابش کنیم، برایش نقل می کنیم.

همیشه گفته ام آدم گاهی اوقات باید بایستد و نگاه کند به جاده ی پشت سر. لحظات سال تحویل همین کار را می کنم، دیدم از بهار تا زمستان سال پیش مثل برق گذشته و من هم پا به پایش دویده ام. سالی که گذشت برای من یک آهِ بزرگ داشت، یک حسرت خیلی عمیق. دویدن های بی هدف، مثل ماشین ترمز بریده ای خیلی از روزهایش را برایم رد کرد که در همه ی این روزها گاهی خودم بوده ام و گاهی هم نبوده ام؛ از این قالب در آمده و گذاشته بودم روزها و ساعت ها و لحظه هایش به احترام جنس منِ جدیدم اوج بگیرند و یک جایی باقی بمانند تا همیشه. فکرش گاهی لبخند پَهنی می آورد به صورتم، گاهی هم پرده اشکی می نشاند روی چشمانم. نمی خواهم سال جدید ناله کنم از نشدن ها، نرفتن ها، نرسیدن ها، نخواستن ها، نیمه کاره ها که دیگر یاد گرفته ام هر نیمه ای که ناقص می ماند و کامل نمی شود، توی وجود آدم بذر تجربه ی جدید بزرگ شدنی را می کارد، محکم شدن، بلند شدن بدون گرفتن دستی. هرگزها را کمرنگ می کند توی زندگی، که واقعن هم انگار هرگزی وجود ندارد دیگر. با این وجود با یک توپ در کردن آن لحظه ی تحویل و یک حول حالنا که همه چیز پاک نمی شود، فقظ قطر صفحات گذشته کتابمان قطورتر می شود، همه چیز هست. هرچند هنوز سکوت هایم پُر است از حرف هایی که در بن بست ذهنم ماندند و هیچ وقت راهی به کلام پیدا نکردند، اما خُب روزهایی هم بوده است که پنداری چرخ زندگی تنها و تنها برای من چرخیده، برای خودِ خودم و عقربه ها هم به واسطه انتظار من از هم سبقت گرفته و شب ها به ذوق من کِش آمده و روزها به تب و تاب من از راه رسیده و خورشید آن بالا به من، با آن دوزِِ بالای شور زندگی ام لبخند زده. شاید گاهی هم بد نیست آدم بگذارد گَرد خاطراتی هرچند دلگیر هوای اکنونش را پُر کند و با تمام وجود استنشاقش کند. خاطرات خوش عطرِ زندگی با آهنگ محزون شان، کم اند از این دست.

من هنوز چشم روشن به روزهای نیامده دارم، هنوز دست خدا را کنارم حس می کنم، هنوز می خندم، هنوز هم منتظر باران هستم، هنوز عاشقم.

 

 |+|  Fri 27 Mar 2009      | 
 
  بالا