|
شراب سیاه
|
||
|
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر |
وقتی آدم های خانه ای فکر می کنند خورشید صبح به صبح فقط برای آن ها طلوع می کند، وقتی فکر می کنند روزها به سرعت و پشت سر هم فقط برای آن ها می گذرد؛ وقتی ست که آن خانه هم انتظار عید را می کشد هم عروسی.
این جاست که همه چیز بوی شروع شدن می دهد.
توی این فیس بوک هِی پیش می آید یک نفر که زمانی خواستگاری، چیزی بوده می آید و آن یکی(!) را به لیست دوستانش اضافه می کند. بعدش که می روی پروفایل شان را می بینی، همه شان که Interested in women هستند و یک عکسی با فیگور پست مدرنیستی هم گذاشته اند که یا زیر ایفل ایستاده اند، یا کنار مجسمه آن پسرک بروکسل یا روی گولدن گیت یا دیگر کمِ کم بغل همین برج العرب خودمان اند. بعدترش هم یک پیغام دوستانه هم داده اند که خُب شما چطوری؟ چه خبر؟ بماند که، همه آدرس ایمیل هم را هم برای احوال پرسی یا هرچیزی، از پیش دارند!
آدم یک لبخند کشداری اش می آید. حالا نه که مشکلی با احوال پرسی این جماعت داشته باشم یا حسودی ام شودها، نه. فقط صحنه ماجرا را تشریح کردم، دیگر استنتاجش با خودتان.
یکی از نکات مثبت هر آفیسی این است که جایی داشته باشد برای خودِ آدم. میز و سیستم و اتاق و این ها را نمی گویم. یک فضایی، جایی که اگر آدم خواست دو دقیقه تنها*باشد، خلوتی پیدا کند تا آن جا هر گِلی که خواست به سرش بگیرد. ما یک دپارتمان داریم متشکل از سه تا اتاق و یک سالن و یک آشپزخانه. یک اتاق را که رییس اشغال کرده (دقیقن اشغال)، دو تای دیگر هم که من و بقیه مستقریم. آشپزخانه که با بوی سیگار همیشگی اش و اخلاق بسیار خوش آقا خدماتیِ ما، اصلن به ش فکر نمی کنم. یک اتاق جلساتی هم هست مثلن، که البته از آن جایی که با یک پارتیشن قدکوتاه از سالن جدا شده، آن هم می رود در زمره ی همان آشپزخانه. بعد کُل این دپارتمان همه در یک طبقه بوده که با یک در از بقیه جاها جدا شده است. از این جا که بیرون بروی، می رسی به راه پله ها. تا این جا پس هنوز هیچ فضای خلوتی وجود ندارد. من مدتی زمان گذاشتم تا یک چنین جایی پیدا کنم. کشف شد که طبقه ی بالای ما فعلن خالی است و درش هم بسته ست البته. بین ما و دو طبقه بالاتر ، می ماند فقط یک راه پله. دقیقن 28 تا پله دارد، صدبار شمرده ام. پاگردش اما، سرتاسر شیشه است، رفلکس. چشم اندازش فوق العاده ست. کوه ها تا ته تهران پیداست. پایین هم یک کوچه تقریبن خلوت. روبرو هم یک ساختمان مسکونی با یک عالمه آدم های گل دوست، چون بالکُن همه شان پر از گلدان و گل های خوشگل است. گاهی تندتند می روم، گاهی برای تلفن صحبت کردن، گاهی مدت ها نمی روم، گاهی هم فقط می روم روی پله ی بالا می نشینم، دو تا دستم را هم تکیه گاه چانه ام می کنم خیره می شوم به کوه ها. سر و صدا می شود. سکوت می شود. رفت و آمد می شود. خلوت می شود. گاهی هم فقط این شیشه های بلند می شوند هم صحبت آدم.
حالا فکر کن کار آدم به کجا می رسد، می رود با شیشه هم کلام می شود.
* محل کار است که هست، باشد خُب. غلط کرد که همه ش باید کار کرد و خلوت معنی ندارد.
سر چهار راه پشت چراغ، وسط این ترافیک شب عید، فکر می کردم چه قدر هرسه تا چراغ راهنمایی توی چشم آدم ها هست.
بعضی ها چراغ شان قرمز است، از هرجا که بخواهی نفوذ کنی به شان، از چشم نمی توانی. از روز ازل چراغ قرمزند، نگاه نمی خوانند، نگاه نمی گیرند، اشک هدیه نمی دهند، اشک هدیه نمی گیرند. این دسته که کُلن حساب شان بسته و تکلیف شان معلوم است.
چراغ زردها، همین محافظه کارهای خودمانند. نگاه نمی کنند مبادا دل بدهند، می ترسند چیزی از چشمان شان شُره کند به روح دیگری، نگاه شان هم که می کنی، می دزدند آن را. می ترسند یک وقت از پس نگاه هه برنیایند، سنگین تر از توان شان باشد. همان ها که یک عمر روی خط تعادل، آن هم درست از وسط آن، راه می روند و هرچه تجربه ی اوریجینال است از دست می دهند.
امان از چراغ سبز، با "چشم چراغ سبزها" دیگر کلام نمی خواهی، زبان مشترک نمی خواهی، تا سال ها هم که به چشم شان نگاه کنی، انگار جاده ی بی انتهایی را می پیمایی و پایانی نمی بینی. انگار چشم ها اشعه ای چیزی داشته باشند و تا لب به سخن باز کنی، کُلهم فراموش کنی. انگار اگر تا آخر دنیا هم بدی ببینی، باز هم از این چشم ها سیر نشوی، انگار یک لبخند محو و جمع شدن شان، زیباترین تابلوی دنیاست؛ می خواهی قاب بگیری و یک عمر خیره شوی به شان. انگار رنگش ترکیب هزار رنگ است که هیچ وقت نمی فهمی اش. انگار بخواهی همه ی زندگی ات را بدهی و عکس خودت را فقط لحظه ای توی این چشم ها ببینی. اشک که می آید به این چشم ها...
هنوز دارد می خواند:
تو دور دست امیدی و پای من خسته ست،
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته ست.
این همایون هم، آدم را پشت این ترافیک به چه فکرهایی که وا نمی دارد.
آدم است دیگر، گاهی هم بی جنبه می شود.
|
|