|
شراب سیاه
|
||
|
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر |
از روز اولی که خاتمی آمد خیلی گذشته. من سوم راهنمایی بودم، دقیقن مرز بین بچه گی و بزرگ شدن، یک جورهایی عنفوان نوجوانی ام. هیچ وقت حال داغ انتخاباتی آن روزها را که حتی ماهایی را که نمی توانستیم رای دهیم هم، مشغول کرده بود؛ یادم نمی رود. حالا هم که شنیدم می آید، ته دلم خوشحال شدم که آمد. اما یک جور بی اعتمادی مثل سلول های سرطانی آرام آرام در تمام این سال ها وجودم را گرفته که نه می توانم ذوق کنم، نه خیالم تخت شود. دیدن این همه کج و کولگی که از سر و صورت مملکت می بارد، این همه قسم حضرت عباس و دم خروس ها، جای زیادی برای شادی از بازگشت بزرگترین فرشته ی نجات هم باقی نمی گذارد چه برسد به... ما که هرچه کمپین و سایت حمایتی بود عضو شدیم، هرچه پتیشن بود امضا کردیم، گفتیم بیکار نمانیم وسط این شلوغی. گفتیم شمع هرچه قدر هم کوچک، باز تکه ای از شب را روشن می کند، اما به نظر سهم ما کبریت سوخته ای می آید که بودن و نبودنش دیگر خیلی هم تفاوتی نمی کند.
یک چیزی هست توی هر صدایی، یعنی تهِ هر صدا، یک نرمی، لطافت، یا خشونت، یک گرفتگی یا خش، همان تُن یا شبیه به آن. همانی که از پشت تلفن با اولین کلمه صاحبش را تشخیص می دهی. همانی که انحصار می دهد به صداها که مال یک نفرهای خاص می کند آن را.
بعضی وقت ها، بعضی حرف ها با یک صدای خاصی شنیده می شوند که همان چیزهه در آن مشهودتر است، آنقدر که هربار یادآوری اش همیشه با همان لحن، همان صدا تداعی می شود، همان که صدا به خاطره اش پیوست شده. مزه ی حرفی که شنیده ای هم حتی به همان صداست که اگر بگیری اش، معنی ندارد، لذت هم، درد هم.
هِی دارم فکر می کنم کُلن چند تا حرف با صدای یونیک شنیده ام که هرچه آلزایمر بگیرم، بدتر از چسب دوقلو در حافظه ی شنیداری ام می چسبد و می ماند و می ماند؟
من شخصن زمانی خیلی تلاش می کردم به این سندروم دچار نشوم، همین سندروم ترکیب فارسی و انگلیسی در صحبت کردن. حتی یادم می آید قبل ترها در مقطعی هم، از این ها که تلاش می کردند یکی دو کلمه ی خارجی را چاشنی هر جمله ی فارسی شان کنند دوری می کردم، هرجور حساب می کردم برایم قابل درک نبود که چرا و چطور می شود که آدم در زبان مادری اش، معادل پیدا نکند یا دست کم سختش باشد که فارسیِ آن واژه را به کار ببرد. اما از آن جا که در رابطه با هیچ چیزی در زندگی هرگزی وجود ندارد، و باز از آن جا که مثل بزرگ شدن و قد کشیدن که آدم هیچ وقت نمی فهمد کِی اِنقدری شده است، یکهو چشم باز می کنیم و می بینیم این رود جاری زمان که می کِشدمان، همان شده ایم که قبلن ها ازه اش بیزاری بودیم. این را در گپی که با یک دوست می زدم فهمیدم، که گفت فارسی حرف بزن لطفن! تازه انگار از خواب بیدار شدم، دیدم بله جا تَر است و من هم هستم و به همین دسته پیوسته ام. هرچند به طور کلی، سال هاست که زبان ما درجه ی خلوص اش را از دست داده و واژه های بسیاری از عربی و انگلیسی و فرانسه و الخ در آن مصطلح شده اند. هرچه علوم و رشته های جدید شناخته تر می شوند هم، کلی اصطلاح نو بوجود می آیند که به سختی می توان برایش در فارسی معادل یافت. فارسی زبان شعر و ادبیات است و در فن و فنون خیلی ناتوان. فارسی، زبان چند پهلویی است به عقیده ی من. شعرها را نگاه کنید، یا حتی مکالمات روزمره مان، به راحتی چندین منظور را می شود از هریک از آن ها دریافت، یک جورهایی می شود همان هرکسی از ظن خود شد یار منِ خودمان. برعکس وقتی در موقعیت صنعت و تِکنیکال و یا موضوع های تخصصی قرار می گیرد به سختی می شود با معادل های خودش صحبت کرد. علاوه بر آن، در هر حرفه ای یک سری کلمات باب می شوند که همه اهل آن از آن ها استفاده و مهم تر از آن درکِشان می کنند. مشکل تنها زمانی بوجود می آید که وارد جمع جدیدی با رشته و یا حرفه ای متفاوت می شویم. ناخودآگاه همان حس قدیمی خودم احتمالن این بار به بقیه دست می دهد که چه و چه. اما با همه ی این ها گاهی دیگر این سندروم به صورت مزمن در بعضی ها ظهور می کند و به اینجا می رسد که مثلن در جلسه دیروز ما یک نفر از هر ده تا کلمه در هر جمله اش، نُه تا را انگیسی می گفت. اما حالا اگر بگویی خُب پدرجان (یا مادرجان) بیا و همه اش را انگلیسی بگو و خیال ما را هم راحت کن، احتمالن وسط اش می گوید، نه فکر کنم فارسی منظورم را بهتر می رساند. یک جایی از اوج همین ظهور گفت: لطفن در پروپوزالی که قرار است پُروپوز (خداوکیلی این تخصصی است، خُب پروپوزال را نمی خورند که، پیشنهاد می کنند) کنید تا فلان دِدلاین، حتمن اینسایت و آفسایت بودن را هم در آن کانسیدر کنید.*
*دوره دانشگاه مان، یکبار یکی از اکیپ مان برای دیدن تئاتری رفته بود تئاتر شهر و فردایش که از چند و چون آن می پرسیدیم که اگر خوب است راهی شویم؛ خیلی متفکرانه گفت، اووووم در واقع یک "ترکیب بی سر و سامانی" مثلن از فلان کتاب با فلان فیلم بود. ما هم دست گرفتیم و هنوز که هنوز است از این ترکیب ها در دانشگاه و محل های کارمان و آدم های دور و برمان به وفور یافت می کنیم. خلاصه که این جمله هه هم، حکایت همان ترکیب بود.


بهمنِ تک تکِ این بیست و اندی سال که عمر کرده باشم هِی همین را می پُرسند، از رجال سیاسی و مبارزش بگیر تا بقال و قصاب و عابر، توی روزنامه و تی وی و رادیو و ادارات و هرجا.
و بعد توی فکر می روم و هِی توی فکرتر می روم که کاش یک کارشناس هواشناسیِ آن زمان بیاید و یکبار برای همیشه این قائله را ختم کند.
آن دسته اولی ها خوشایندِ من هستند.
من، سرما خورده و گیج و خسته از یک روز شلوغ کاری: چرا که نه، اما خُب با ما دولا سولا (دولا پهنا+دوبله سوبله!) حساب می کنند.
توی آینه نگاهم کرد و دولا سولا را زیر لب برای خودش تکرارکنان، گفت بله!اولِ اولش یادم نیست از کجا شروع شد، از مدت ها قبل نوشته های خیلی ها که لینک شان این پایین است را دنبال می کردم، آخرین دفترچه ی کوچک خاطره ها هم که پر شد، قلقلکم آمد به وب نویسی.
به لطف اینجا دوستان نادیده ی زیادی پیدا کردم. دوستانی که پای ثابت روزانه هستند و همیشه آرام در سکوت می آیند و می روند. سه تا دوست عزیز از آمریکا (که از همین جا الان که شب شان است، سلام و ارادت آهسته ام را عرض می کنم که خوابشان خراب نشود)، دوست تَری از آمریکا که تازگی به جمع ما پیوسته است (سلام دکتر جان)، دوست جان از کانادا (سلام تصویر)، چند تا دوست عزیز از چک، آلمان و چین که همیشه هم از دانشگاه اینجا را می خوانند، از همین جا اعلام می کنم که با همه ی ارادتم نسبت به شما، بد نیست کمی هم درس بخوانید آنجا! (بیچاره پدر و مادرها با هزار امید و آرزو بچه را می فرستند فرنگ، این ها هم ناخلف، می نشینند به وبلاگ خوانی با اَکانت دانشگاه، نکنید پدر جان، نکنید!) دوست گُلی از امارات (سلام سارا)، دوست عزیزی از کرمانشاه (سلام کوچولو)، و یکی یک خواننده ثابت اهوازی، مشهدی و شیرازی. هرچند که رابطه ما به این خوانندگانِ بی صدا یکطرفه ست و تنها این ها هستند که حرف ها، درد و دل ها، غُرولندها و خنده های مرا می شنوند و من نه، اما پشت هر مداومت و استمرار در کاری دلیلی وجود دارد که خُب من هم دلیل این آمدن و رفتن ها را نقاط مشترکی می بینم که بین من و شما وجود دارد که ناگفته و نانوشته، می شود حس شان کرد. بقیه ی دوستان آشنا هم که خودشان و من، می دانند و می دانم که اینجا را می خوانند. این و این هم که همین بغل اند و از روی مانیتورم می خوانند.
باقی، باید اعتراف کنم که درصد اکثریت شان با جستجوی "چگونگی ساختن شراب" یا عباراتی با همین مضمون، به اینجا می رسند و ناامیدانه مطلب خود را نمی یابند، احتمالن فحشی نثار من و اسم بلاگ می کنند و می روند؛ حالا ما که بی جامِ مِی مستیم اما باور کنید آنقدر تعدادشان در روز زیاد است که گاهی وسوسه می شوم یک فایل آموزشی در این رابطه تهیه کنم و با فرمت پی دی اف اینجا بگذارم که دعای خیر این دوستان هم پشت سرم باشد.
از بلاگفا هم... راضی نیستم، نیم فاصله ندارد، هر کسی هم که از راه می رسد یک کامنتی پرتاب می کند که "وب نازی داری، به منم سر بزن"! و همه ی وقت آدم باید به کامنت پاک کردن بگذرد. خیلی دلم می خواهد با کسی که بار اول این نثر پُرنغز را نوشت، یک دیداری، چیزی داشته باشم و استدلال و لاجیک پشت این جمله را بشنوم. مدت هاست که وسوسه می شوم به بلاگ اسپات کوچ کنم، اما راستش دلم می خواهد آن جا همه چیز حاضر و آماده برایم مهیا باشد و من فقط بروم و پُستم را بگذارم، اما حیف، کسی نیست که این زحمت را تقبل کند. کلن خیلی تر، دلم می خواهد یک دستی به سر و گوش اینجا بکشم، راستش برای خودم هم تکراری شده است و دلم یک خانه ی نو می خواهد، حالا کمر همتم را بالا خواهم زد به زودی.
راستی کسی می داند که آیا می شود تمام هیستوری یک وبلاگ را با همه ی متعلقاتش به وبلاگ دیگری با دامین متفاوت منتقل کرد؟ اگر می دانید، هم اکنون نیازمند راهنمایی سبزتان هستم!
خلاصه که لابد شراب ما هم دو ساله شد!
نقاشی را که شروع به یاد گرفتن می کنی، یاد می گیری هر طرحی را از دورترین و بالاترین جای ممکن در آن باید شروع به کشیدن کنی. بعد کم کم به جلوتر و نزدیک ترش می رسی و این می شود که تابلو بُعد پیدا می کند. روزهای اول، نَه حتی ماه های اول، وقتی می خواهی دورترین جای یک مدل را ببینی و رنگش را بسازی، همان رنگی را می سازی که در نگاه اول به چشم می خورد؛ چیزی که اگر به هرکس که از خیابان هم رد می شود نشان بدهی، همان را می بیند. کم کم در می یابی رنگ آن پشت، چیز دیگری ست و اینی که تو ساخته ای قرار است روی آن بنشیند. باید چشمانت را ریز کنی، بارها طرح را با چشمانت زیر و رو کنی، هِی رنگ بسازی و اشتباه کنی، جور دیگر ببینی، سُر بخوری توی مدل، توی کوچه پس کوچه هایش، توی کافه هایش، توی چشم های آدم هایش. گاهی این تفاوت می تواند خیلی بزرگ باشد. بعد از چندین سال وقتی برمی گردی به طرح های قدیمی ات که کشیده ای، طور دیگری می بینی. رنگ آن زیر و دورترها را ندیده، تشخیص می دهی، می خندی که روزی این ها را نشناخته بودی. حتی بوی رنگ هایی که ساخته ای، بعدِ سال ها می توانی حس کنی. می دانی، چشم های نقاش ها خیلی می بیند، نَه، ریز می بیند، عمیق می بیند. یک رنگی، دورنگی، چندرنگی. هیچ رنگی نمی تواند ازشان پنهان بماند.
هنوز هم فکر می کنی من آن ته تهِ رنگ ات را ندیده ام؟
|
|