|
شراب سیاه
|
||
|
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر |
پست های اخیرم را که می خوانم، دوست ندارم. هر وقت که تنها حرفی می زنم تا فقط چیزی گفته باشم، همین می شود. هر وقت که حرف هایم زیاد می شوند و اتفاقات زیادی می افتند و آنقدر همه چیز پشت سر هم می آیند و می روند که به من فرصت پلک زدنی هم نمی دهند، همین طور می شود.
من هربار، با هر تلنگوری، درگیر فکر همیشگی رفتن یا ماندن می شوم. درگیر همان پارادوکس های همیشگی که کم و بیش وجود دارند پس ذهنم، فقط با هر بار اتفاق، دوباره از آن دورها خاک روبی می شوند و می آیند صاف توی چشمم و یا دلم. همه ی روزهای گذشته ام را در گیجی محض به سر بردم، طوماری از دلایل و توجیه برای عزیزانم آوردم و بعد از سخن رانی به همه شان تردید کردم. مصاحبه ام را با دانشگاهی که می خواستم و مدت ها دنبالش بودم، دادم. خوب بود. به بقیه حق می دهم که نگران باشند، که دلتنگ شوند. وقتی قرار است اینجا شب باشد و آنجا روز، وقتی قرار است اینجا نور باشد و آنجا تاریکی، اینجا کار و هیجان و فعالیت و آنجا سکوت، وقتی دیگر با هم بیدار نمی شویم، با هم نمی خوابیم هرچند که با یاد هم بخوابیم، با هم نمی خندیم، حتی دیگر با هم دلتنگ هم نمی شویم، حق می دهم. کی گفته است که همه ی دوری ها، دوستی می آورند. کدام یک از ما و هرکدام از چند نفر از دوستان مان در هر گوشه دنیا باخبریم، چه می دانیم یکی شان دیشب از زور دلتنگی آنقدر آبجو خورده که تا صبح بالا می آورده است، چه می دانیم آن یکی از دوری عزیزش آنقدر همه چیز را قاطی کرده که شب یه خیال خودش توی مبل فرو می رفته است، چه می دانیم پشت عکس های خندان و لباس های رنگارنگ آنجا، چه دارد می گذرد به عزیزمان، چه می دانیم یکبار که تلفن می زند و می گوییم دلتنگتیم، بلند بلند می خندد، دارد آن طرف خط به پهنای صورت اشک می ریزد، این یکی را که حداقل خودم فاعلش بوده ام، چه می دانیم ما. بدتر از آن این که فکر کنی همه ی سختی ها را به جان بخری و باز هم با گذشت روزها میان آدم های غریبه بی توجه به همه ی تقویم ها و روزها و ساعت ها، به دنبال آرزوهای گمشده ات بگردی و نیابی و نیابی و نیابی شان تا هنوزِ هنوز. بعدترش تازه باید بیافتی دنبال این که ببینی کجای دنیا بوی لحظه های خوشی ات را می دهد، کجا تنهایی ات را به تاخیر می اندازد، کجا...
بخشی از مغزم که احتمالن نیمکره راستش باشد، می دانم که می خواهد مدیریت کند و منطق را وسط بکشد و تعادل و تصمیم گیری و الخ؛ اما من زمان زیادی نمی گذرد که به خاکی زده ام و همه قوانین منطق و تعادل را زیر پا گذاشته ام، هزینه هایش را هم پرداخته ام که چندان هم سبک نبوده است. من پشت به همه سنجه ها و خط کش هایی کردم که یک عمر است همه می خواهیم کنارشان بزنیم اما می ترسیم، و خُب با همه این ها هنوز وجود دارند. شما که اینجا نیستید و رفته اید، می گویید می گذرد می دانم، مثل دوستی که پیش تر از این ها با غصه و بغض و اشک چشم رفت و دیروز در ایمیلی می نالید که چرا زودتر از این ها ترک نگفته بود ما را، اینجا را. من هم می دانم می گذرد، می دانم همه عادت می کنند، اما تا این گذشتن چه چیزهایی را برای همیشه مدفون کند و چه چیزهایی را با خود نبرد.
به هرکس که بگویی توی دلش می گوید حرف های تکراری، قصه های گفته شده، اما برای همه این قصه ها می تواند یکبار نو باشد، نه، می تواند صدبار شاید هم بیشتر. مگر نه این که هرکداممان در هر دل کندنی انگار داغی را از ابتدا تجربه می کنیم؛ ولی می تواند پایانش برای هرکداممان چیز دیگری باشد، غیرقابل پیش بینی، غیرقابل تخمین. این ها همه داستان هایی ست که من باید روبرو شوم با ایشان. نمی دانم دست به دامان چه چیزی شدن، این تصمیم ها را، این لحظه ها را، این بغض ها و نگاه را سریع تر رد می کند. دنیا بازی جالبی با آدم هایش راه می اندازد، یک روز ما را می گذارد آنجا که می ماند و غصه می خورد و می نالد و شاهد رفتن می شود، روزگاری نمی گذرد و ما می شویم آن که می رود و باید دل بکنیم و رخت بربندیم و خلاصه نمی دانم کدام جا بودن غصه ندارد، فکر ندارد، دودلی ندارد و از همه مهمتر هر لحظه توی دل آدم رخت نخواهند شست.
پاییز خیلی زود دارد تمام می شود، شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت انگار. من خیلی برنامه ها داشتم برای پاییز، هر سال می آید و می رود و تنهای تنها می رسم که از پا گذاشتن روی برگ های خشک لذت ببرم، که آن را هم از دست دادم.
همه ی این ها را گفتم، اما به نظر می رسد من اینجا دستم به درخت سیب باغچه کوچک نرسید، شاید می روم تا قد بکشم.
جایی
هست پشت صندلی راننده ماشین که می توانی توی جاده سرت را تکیه بدهی به عقب و آرام
آرام که هوا تاریک می شود، رد شدن سریع تیر چراغ برق های وسط اتوبان را تماشا کنی، که همین طور بدون کلام همراه با سکوت پست سر گذاشته می شوند و بخاری که با نفس هایت آرام روی شیشه
ها می نشیند.
هوا خیلی
سرد است.
حالا دیشب خواب دیدم با یکی از دوستانم در خانه ای هستیم و زلزله می گیرد ناگهان، من هم سریع یاد همان برنامه می افتم و به دوستم هم توصیه می کنم جایی پایین دیوارها چمباتمه بزند و دستانش را از پشت سر دور گردنش حلقه کند. هر دو همین کار را هم کردیم و از این جا به بعدش دیگر چیز زیادی یادم نمی آید، ولی حدس می زنم که آسیبی هم ندیدیم احتمالن، چون صبح که بیدار شدم حس آرامش و توان بالای هَندِل کردن یک بحران را داشتم!
مانور طنزگونه هم درهرحال، می تواند مفید واقع شود جایی، باید صبر داشته باشید و موقعیت اش هم پیش بیاید، جانم!|
|