|
شراب سیاه
|
||
|
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر |
امروز که اینجا تنها هستم، حس می کنم چه روز خالی ای است،
چقدر بی هیچ حسی، بی هیچ لبخندی، بی هیچ نگاهی، بی هیچ حرفی حتی.
من همیشه از تنهایی می ترسیده ام، هنوز هم. ترسم از تنهایی
ترس های بیشتری را برایم می آورد، ترس از مهاجرت، ترس از دوست داشتن، ترس از عاشق
شدن، ترس از معشوق شدن، ترس از بزرگ شدن...
این روزها هم هِی تند و تند می گذرند و من بزرگ تر می شوم،
خیلی بزرگ تر از قبل ترها، یعنی این را حدس می زنم، از این همه حس های تنهایی که
گاه و بیگاه های بیشتری سراغم می آیند، می فهمم...از این دایره آدم هایی که در این
تنهایی شریک بودند و روز به روز تنگ تر می شود، از این عادت کردن به آمدن ها و
رفتن های بی غصه، از این ادامه پیدا کردن های زندگی در هر شرایطی...
بزرگ شدن چشم های تازه می دهد به آدم، تازه می فهمی هیچ چیز هر چقدر هم سخت، هرچقدر هم دشوار، هرچقدر هم همه این ها، باز هم نمی کُشد آدم را، باز هم گاهی روزهای ابری یاد گریه های نکرده اشک می ریزیم و یاد خیلی چیزها می افتیم یاد حرف های ناگفته، یاد دلتنگی ها، یاد دوست داشتن ها، یاد رفتن ها، و...تنها این وسط، یک غباری نشسته است روی صورت و یا احیانن روی بعضی تارهای موهامان، غبار سفید...
نه چیزی کمتر، نه چیزی بیشتر...
" نه!
کاری به
کار عشق ندارم!
من هیچ چیز
و هیچ کسی را
دیگر در
این زمانه دوست ندارم ..
انگار این
روزها چشم ندارد
من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
..
زیرا هرچیز و هرکسی را که دوست تر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار یا زهر مار باشد
از تو دریغ می کنند .....
پس من با
همه ی وجود خودم را زدم به مردن
تا روزگار
دیگر
کاری به
کار من نداشته باشد... "
(+)
گاهی
پیش می آید که حس می کنی آنقدر حرف برای گفتن داری با کسی که از فرط زیادی اش همان
بِه که ساکت بمانی...
خودم
را دوست ندارم، همیشه انگار رودربایسی داشته ام، همیشه خودم را، حرف هایم را،
احساساتم را سرکوب کرده ام...حالا شاید همیشه نه، ولی خیلی وقت ها...بارها گشته ام
تا ریشه یابی کنم که چرا، بخشیش به غرور برمی گردد و بخشی دیگر به حساسیت و نگرانی
بیجایم برای طرف مقابل، که مبادا سنگین باشد، مبادا غمگین شود، نگران شود، ناراحت
شود...همین حسی که فکر کنی مسئول تمام اتفاقات دنیا، خودت هستی...عصبانی نیستم، ناراحت
هم، فقط پُرم...اشک نمی ریزم، عاشقانه هم نمی نویسم، نه که یادم رفته باشد، آرام
خوابیده است فعلا حس اش، رفته است ته نشین شده جایی و هم اش نمی زنم من هم...
بگذریم،
آنقدر حرف داری که میان خاطره گفتن ها و خنده های الکی و حرف هایش، یکدفعه چشمت
عبور می کند از چشمهایش و جای دیگری را می بینی، حتی ممکن است اگر باهوش باشد
یکباره بگوید "اگر توضیح واضحات است، تمامش کنم...؟!" و تازه بیدار می
شوی که این همه مدت نبودی، اینکه یکبار برای خودت از اول تا آخر حرف هایت را بزنی
ولی کسی نشنود، بد نیست...یکبار فقط، نه بیشتر...
یکبار
جاده سلامتی را به اندازه تمام حرف هایم راه رفتم و چرخیدم و حرف زدم، فکر کردم
شاید همیشه برای شنیدن حرف ها شاید نیاز نباشد یکی صاف توی چشمهایت نگاه کند و با تنگ
و گشادی چشمش، بالا و پایین رفتن ابرویش، چین های پیشانی اش، تو هم گاهی مردد بشوی
در ادامه و خیلی چیزها را بخوری...گفتم شاید بد نباشد این جور حرف زدن را تمرین
کردن، بلند برای هوا و خودت...بعد که تمام شد خیالم راحت شد که چیزی از قلم
نیافتاده...حرف اگر بماند، قلمبه می شود، می ماند یک جایی توی آدم، حالا نمی دانم
دل، مغز، مخچه، کف پا یا هر کجا...ولی بهرحال حس اش می کنی، حتی اگر کلمه به کلمه
اش را نوشته باشی...یک روزی، یک جایی، یکهو می خوری زمین یا نه حتی باران می آید و
سرت را که بلند می کنی، تا قطره ای به چشمت می خورد همان حسِ همان ناگفته هه می آید
بیرون و آن وقت است که خیلی بیشتر از این ها باید زمان بگذاری تا مدیریت اش
کنی...چون حتما بعد مدت ها پخته شده و جا افتاده...بیرون نمی توان کرد، حتی به روزگاران...
با همه
این ها، ولی خب...بهرحال نشد که این همه کلمه و واژه را بشنود، آن حس "تمام
نشدن" باقی می ماند باز...شاید روزی، جایی، زمانی تمام شود ولی فقط باید یادت
بماند که تمام نشده، اما تو هم دیگر سهمی نداری از باقیمانده ها...یکجور وسط مانده
گی..حتی تصورش هم دلتنگ می کند...حتی بی هیچ خاطره ای، بی هیچ تعلق خاطری...این که
بی خداحافظی تمام می شوند گاهی چیزها، در اوج خوشی، سخت است...باید قهوه ات را
بخوری، تلخ، لبخند بزنی، آرام نشان دهی، لذت ببری، خوشحال و بروی و گور پدر حال
خسته ات...
همین
حالا از این کلمه ها که بیش از این قدرت ندارند تا بریزم بیرون، خسته می شوم...اشتباه
کردم، باید روزی می نوشتم که من سوار کلمه ها بودم، روزی که همه جمله هایم به
نرسیدن و نتوانستن و نگفتن و سکوت و این همه سه نقطه ختم نشود...
هومممممم،
باید سال ها بعد بنویسم، الان نمی شود...
سرت را مثل کبک کرده ای زیر برف و فکر می کنی که کسی تو را
نمی بیند و خیالت راحت است...گیریم که هیچ کس تو را نمی بیند، هیچ کس حواسش به تو
نیست که چطور داری خودت را لحظه لحظه می سایی، هیچ کس هم که نفهمد، تو که می دانی
چه می کنی...چه بلایی سرت آمده است...
این خوره ای که هر از چندگاهی می افتد به جانت و فکر و
خیالش آرامت نمی گذارد...این فاصله ای که از خودِ خودت گرفته ای و دور شده
ای...کِی این همه راه را تنهایی گز کردی که دیگر به گرد پای آن خودِ دیگرت هم نمی
رسی...به کجا چنین شتابان بچه جان...کمی آرام تر...
تو این نبودی...می دانی که این نبودی...همین است که هر ابر
و هر باران و هر پرنده در آسمان برایت غمگین است، همه چیزهایی که برایت آینه هستند
و تو را یاد خودت می اندازند، دلت را تنگ می کنند...حس نکرده ای؟
آرام آرام کودکت را نقاشی کردی و در
قالب همین که شده ای، جا زدی...همه ی نقاش ها همین طورند؟
|
|