تبليغاتX
شراب سیاه
 
شراب سیاه
 
 
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر
 
روزهای ابری و آرامی می گذرند، اتفاق های هیجان انگیزی هم رخ نمی دهند و همه چیز تقریبا یواش و کمرنگ می رود...
همین است که تعجب می کنم، هر شب با خواب های بد برایم صبح می شود و درست با باز کردن چشم هایم، دلشوره و استرس و نگرانی دلم را پر می کند...هر روز باید دقایقی را به آرام کردن خودم در همان لحظه اول اختصاص دهم، درست مثل اینکه بخواهی کودکی را که از چیزی ترسیده، آرام کنی...
انگار همان کودک خودم ترسیده، نگران است، زانوهایش رابغل کرده و سرش را بالا نمی آورد که مبادا بیشتر بترسد...دستم را می گذارم روی دستانش، می گویم نترس هیچ چیز بدی در راه نیست...باور می کند و به خواب می رود دوباره تا شب...

 |+|  Thu 16 Oct 2008      | 

بین وقت های شبانه روز، شب برای من چیز دیگری ست...خاص است، بهترین لحظاتم از گرگ و میش غروب آغاز می شود تا تاریکی صبح روز بعد...عاشق مسافرت های شبانه ام، تنهایی های شبانه، سلام های شبانه، پچ پچ های شبانه، خداحافظی های شبانه، نشستن های پاییزی پشت پنجره و تماشای سکوت نیمه شب همراه با صدای رقص برگ درختان...ذهن خیال پردازم همین وقت ها فعال می شود و فانتزی می بافد...گاهی از لذت بردن زیاد به جنون می رسم...واژه شب به خودی خود برایم زیباست، نمی دانم دو حرف چه واج آرایی سحرآمیزی دارند که حتی نامش هم آرامش محض است...

نمی دانم چرا، اما تمام حس ها و حرف های ناگفته ام باز می شوند انگار، تمام زندگی ام پر است از لحظات فراموش نشدنی ای که همه شب بوده اند، حکایت این دوستت دارم های در تاریکی، نگاه های زیر مهتاب، نگرانی از تاریکی و حس نگه داشتن لحظه ها، اسکورت کردن ها، چراغ دادن و حس امنیت...پنداری این ها چیزی می طلبند که روز کم دارد، انگار روز از پس سنگینی این لحظه ها بر نمی آید...

آهنگ ها هم برایم در این دسته بندی قرار می گیرند، بعضی آهنگ شب اند، مثل قدیمی های گوگوش، فریدون، شکیلا، فرامرز اصلانی، اجدا پکان، کریس دی برگ، لاو استوری یا یک همچین چیزهایی...آدم ها هم شب و روزی می شوند به همین ترتیب...آدم های روز نه که بد باشند، اما آدم های شب...که دلت پر می زند برای سفرهای شبانه باهاشان، برای صحبت های آخر شب، تلفن های نصفه شب...این آدم ها ساخته شده اند برای نگاه کردن بهشان وقتی نور ماه و نور چراغ ماشین های روبرو زاویه سایه روشن زیبایی را روی صورتشان ایجاد می کند و نیمرخ فریبنده ای می سازد...وقتی صدایشان با تاریکی هوا آرام تر می شود...وقتی...

من عاشق شبم...

 |+|  Tue 7 Oct 2008      | 
با وجود سیب های زرد و سفت و آبدار، توی این روزهای ابری و خنک پاییزی،
فعلا از زندگی هیچ چیز نمی خواهم...!

امضا
دختر شکمو(!)

 |+|  Sat 4 Oct 2008      | 
و زمان چه آرام آرام، آرام می کند...

 |+|  Mon 29 Sep 2008     

مثل رشته های دانشگاهی مختلف که کلی واژه های تخصصی و مخفف و اصطلاحات دارند و فقط خود دانشجوهایش که بین خودشان عادی ست، ازش سر در می آورند؛ مثل تکیه کلام های خانوادگی یا دوستی. دوره های اول دانشگاه بین خودمان وقتی می خواستیم بگوییم طرف خیلی پرت است، می گفتیم فلانی که اولاست...حالا کدام لا، نمی دانم...هربار هم با گفتنش غش غش می خندیدیم!

رابطه ها هم کم کم ادبیات خودشان را می گیرند، واژه های خودشان را پیدا می کنند. گاهی به برخی شان ممکن است آنقدر از ته دل بخندی که همزمان می تواند برای کس دیگری بیرون از رابطه، بی مزه و نامفهوم باشد.

کم کم که می گذرد، ادبیات خاص آن رابطه را تعمیم می دهی به همه جا، یعنی می شود تکیه کلام های خودت، شوخی های خودت، از اصطلاحاتش همه جا استفاده می کنی، با شوخی هایش بقیه را هم می خندانی...بعدش روز به روز این هم تبدیل می شود به استایل صحبت ات با بقیه و می رود به خورد رابطه های دیگر...!

حالا هرکس را که می بینی، با هرکس که می گویی و می خندی، هر وقت که شوخی می کنی می دانی که این ها اوریجینال مال یک نفر دیگر است، روحش را آن وقت هر لحظه حس می کنی، همه این حرف ها و لحظه ها را تداعی می کنی و خوشحال می شوی که چه آرام ماندگار شده است...

 |+|  Sat 27 Sep 2008      | 
 
  بالا