|
شراب سیاه
|
||
|
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر |
نمی دانم اگر در این روزها می پرسیدند چه می خواهی، چه می گفتم. گاهی هم این طور می شود، آدم از فرط بی آرزویی یا آرزوهای زیاد حتی، به دنبال خیال بافی و مهمل بافی می رود...
خوب که فکر می کنم، دلم شمال می خواهد الان، از همان سفرهای جاده ای با کلی ابر و مه و آهنگ و سکوت و نم باران...خوب تر که فکر می کنم دلم جایی مثل شهری کوچک و بارانی در آلمان یا هلند می خواهد...یک سفر چند روزه حتی...حتی دوست داشتم کسی هدیه ای برایم می خرید، یک چیزی مثل یک کوله پشتی شاید...یا یک گلدان کوچک گل طبیعی که روی میزم می گذاشتم و هر روز آب می دادم...گاهی آب دادن گلدان، غذا دادن به یک ماهی مثل "ماهرخ" خودمان، ناز کردن هر روز یک گربه لوس، همه می تواند بهانه ای باشد برای از خواب بیدار شدن...می دانم از تولدم تازه گذشته، ولی خب مگر همیشه باید مناسبت باشد، من دلم هدیه بی مناسبت می خواهد...اگر فکر می کنید خودخواهانه ست، دلم حتی خریدن هدیه بی مناسبت برای کسی را هم می خواهد...خب یک وقت هایی بعضی چیزها، بی وقت، بی مناسبت، بی دلیل، بی منطق، بی ربط خیلی لذت بخش است و می چسبد...مثل خوردن یک شکلات تلخ، همین حالا، ساعت سه صبح شنبه که می دانم صبح دل ناکندنی ای از تخت در انتظارم است...!
خوب می دانم کِی ها اینجور می شوم...هر از چند گاهی یک موجی می آید و زندگی ام را که دارد در مسیر رودخانه آرام خودش پیش می رود، به هم می ریزد و من به خیال این که این موج تغییرات بزرگ و ماندگاری را ایجاد خواهد کرد با آن همراه می شوم...می روم و می روم، آنقدر که آرامش آن رودخانه کوچک قبلی ام به کل فراموشم می شود...
اما طوفان که تمام شود، خیلی زود همه چیز به روز اول بر می گردد و تنها چیزی که اضافه شده است کمی حس سکوت و تنهایی ست...درست مثل شب هایی که کلی مهمان دوست داشتنی و پر سروصدایمان را همراهی می کنیم و بعد از رفتن شان آرام می نشینیم و به گوشه ای خیره می شویم...
همه این ها را گفتم که بگویم، بزرگ شده ام...دیگر مهمان ها که می روند مثل بچه ها پاهایم را نمی کوبم زمین که چرا رفتند و دوباره کِی برمی گردند...من به روزگار خوشی فکر می کنم و توی دلم قلقلک می شود و قنج می رود و لبخند پهنی می آید روی لبم...آدم نیاز دارد دوره کردن ها را، حتی دوره کردن تلخی ها را...آدم باید یاد بگیرد چطور تلخ و شیرین ها را در ذهنش مزه مزه کند و به روزهای خوشی وصل شود و دوباره همه را بگذارد سر جایشان...آدم باید یاد بگیرد چطور دلتنگی های یکهو را هَندل کند...آمدیم و این روزگار سر سازگاری برنداشت با ما، باید بهرحال راهی اندیشید برای سالهای مانده عمر دیگر...آدم باید خیلی چیزها را یاد بگیرد...
این است که می گویم من بزرگ شده ام و این خوب است، میان این همه چیزهای ناخوشایند دور و بر...
گفت: "تو هم از ویترین خلقت، گشته ای و مانکن را
انتخاب کرده ای...به کسی نمی دهندش..."
خندیدم،
گریه کردم...
مثل همین ایمیل های جدید که وارد اینباکس می شوند، پررنگ و
جدید و تحریک کننده برای خواندش شان...
عاشق آن رنگ سیاهِ بولدم در ایمیل های جدید...عاشق آدم های
جدیدم که برایم این طور بولد می شوند، به خصوص آن وقت ها که منتظرشان نباشی...
باز می کنی و می خوانی شان، اما گاهی، فقط گاهی ها، هرچه هم
که بخوانی انگار آنرید باقی می مانند...یک جورهایی انگار بوده اند و نبوده اند...می
بینی آن ور دنیاست ولی هنوز پررنگ است، هنوز یکهو دلشوره می آورد، دلتنگی می
آورد...نباید هم تلاشی کرد، برای پاک کردن شان...همان جور از همان بولدی لذت
برد...شاید زمانی بیاید که رنگ همان بقیه ها شوند، شاید هم نشوند هیچ وقت...
کی گفته که راحت است؟
ندهم دل به هیچ دلبندی
سعدیا دور نیکنامی رفت
نوبت عاشقی ست یک چندی...
|
|