|
شراب سیاه
|
||
|
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر |
شنیده ای کسی در چله مرداد، روزهای پاییزی داشته باشد، روزهای ابری، روزهای بارانی...روزهای من اما پاییزی شده اند، می دانی...؟
انگار این دنیا را روز اول، برنامه نوبسش طوری نوشته که همیشه، همه مان بنشینیم و حسرت چیزی را بخوریم...تا این صفحه وبلاگم را باز می کنم یادم می افتد که خیلی دلم تنگ شده است، همین حالا، همین جا...اصلا نمی دانم چرا هروقت به این روز می افتم، یاد نوشتن و حال و هوای بلاگم به سرم می زند...بیچاره این چند نفری که گذری از اینجا می کنند و مجبورند همین نک و ناله ها را بخوانند...ببخشید...!
راستش مامن دیگری ندارم، نوشته های خصوصی ام سر به آسمان گذاشته اند، ولی خوب
می دانی که آدم است دیگر...گاهی شانه ای لازم دارد برای گریستن، حالا شانه نبود یک
دیوار کاه گلی قدیمی توی یک از دهات های دنج و خلوت هم می شود، دیوار هم نیست که
لامصب...تا چشم کار می کند برج است و ساختمان و پنت هاوس و ...اههههه که چقدر دلم
یک جای دور می خواهد بی هیچ تکنولوژی با یک سکوت غریب...هیچکدام را که پیدا نمی
کنم پناه می آورم به همین دیوار سایبری...اینجا...
کلی کار نکرده دارم، هر روز به لیستم اضافه می کنم فقط برای این که یادم باشد،
اما دریغ از ذره ای تلاش برای انجام شان...کرخت شده ام...هر روز فکر می کنم خسته
ام، زودتر می روم که استراحت کنم، استراحت هم می کنم...فردا دوباره همان آش و همان
کاسه....این زخم روح و حجم سنگین چیست، نمی دانم...امروز به همین ها فکر می کردم
که تصادف کردم...وزنه ای سنگین انگار بسته اند به من...حتی توان پیاده شدن را هم نداشتم...یعنی
این عاشقی ها، آدم را مثل زن پا به ماه سنگین می کند؟
مثل سگ خانگی لوسی که وسط شب های سرد زمستان همه اش می خواهد برود و توی لانه
اش کنار کاناپه لم بدهد، من هم می دوم تا به تنهایی ام برسم و بروم توی پیله ی
خلوت خودم...بی آنکه بدانم همه ما آلردی تنهاییم...کتاب می خوانم، فیلم می بینم، می
دوم، می خندم، می رقصم ولی "نیستم"...یک بغض ملایمی هم با همه این ها
همراهم است...
اشتباه محض هم این است که فکر کنم سفر و محیط و تغییر و فضا می توانند موثر
باشند، که زهی خیال باطل...بدتر هم می شود ماجرا...دیگر خیلی به راه حل ها فکر نمی
کنم، ترجیح می دهم اصلا فکر نکنم...دلم را معلوم نیست خوش کرده ام به چه چیزی که
نمی توانم جم بخورم...خسته ام از فکر و تصور و تجسم...واقعی هم نمی شوند هیچ
جوره...راه رفته است این حرف ها، خودم می دانم...همه همین را می گویند، اما خوب مثل
این است که قاشقی را از عسل پر کنی و نشان کسی بدهی و همان طور عسل زردِ شفاف آرام
کش می اید، بگویی خیلی شیرین است اما ناراحت نباش که نمی توانی طعمش را بچشی، دلت
را می زد حتماً...هرچند که تا بوده همین بوده، وقتی خودم هم بیرون گود هستم،
سخنرانی های غرایی سر می دهم برای دوستان، اما خوب حالا توی گل مانده ام...!
شمارش معکوس را آغاز کرده ام...
"مادرم
یادداشت اون روزش رو با یه سوال تموم كرده: كی ئه كه حتی یك بار آرزو نكرده باشه
كاش میتونست همه چیز رو بذاره بره یه زندگی دیگه رو شروع كنه؟ یادداشتهای مادرم
رو دارم میخونم و میبینم من هم مثل پدرم اهل خداحافظیام. اولین خداحافظیم با
مادرم بود. بعد با اولین پسری كه میگفت عاشقم ئه خداحافظی كردم. بعد با كشوری
كه توش به دنیا اومدم. بعد خداحافظی با پدرم. خاله آلما میگه: آدمها دو دستهن: آدمهایی
كه میمونن، آدمهایی كه میرن. دایی آروین هم میگه آدمها دو دستهن:آدمهایی كه
به رویاشون خیانت میكنن، آدمهایی كه دنبال رویاشون میرن. مادرم آیسودا هم میگفت
آدمها دو دستهن. آدمهایی كه به ماه بالای سرشون خیره شدن و آدمهایی كه به ماه
توی آب..."*
خوب دلایلی زیادی ممکن است وجود داشته باشد وقتی آدم دست و
دلش به نوشتن هم نمی رود دیگر...حالم خوب نیست، سرما خوردگی شدید در این گرمای
سوزان...همین اول گفتم که اگر تا آخر خواندید بدانید در چه حالی بودم...حوصله خودم
را هم ندارم....
دیشب تب داشتم و در خواب و بیداری تا صبح را گذراندم...شنبه
دوست دیگری رفت، خیلی تلاش کردم بروم خداحافظی، نتوانستم، نشد...
رفتم تنهای تنهای یک گوشه این شهر که دیگر دل خوشی هم ازش
ندارم نشستم و آرام آرام اشک ریختم تا رفت...بد موقعی رفت راستش، همه ی رفتن ها را
دوباره در ذهنم تداعی کردم...لعنت به این رفتن ها، لعنت به سفر...
دلم می خواست اختیار خیلی چیزها دست من بود، اختیار بودن یا
نبودن آنهایی که وجودشان را می خواهم...حداقل اختیار این دل صاحب مرده خودم را، که
کجا برود یا نرود...اصلا مگر من چه چیز زیادی خواسته ام، اگر هم خواسته ام هم که
هیچوقت این دنیای مسخره هیچکدام را محقق نکرده است...من دلم می خواست اختیار اتفاق
ها و آمدن ها و تصادف ها هم دست من بود..
نمی دانم که من به دنبال رویاهایم رفته ام یا نه، من به ماه
بالای سرم خیره شدم یا ماه توی آب، من می مانم یا...
من اصلا دلم خیلی چیزها می خواست...
*نمایشنامه صدای باران
این روزها که برق بی مقدمه می رود را می گویم...از صبح شروع
به کار می کنی و یکدفعه...برق می رود...
من راستش گرما کلافه ام می کند، راستِ راست ترش اما خوشحال
می شوم، خوب حدود دو ساعتی حس خلاء، فکر، آرامش،...بعد که گرما طولانی می شود و به
کله آدم می زند، هِی آرزو می کنی زودتر برق بیاید و از این گرما خلاص شوی...
دوباره فردا صبح هم به همین منوال...منتظری که برق برود
و منتظری که برگردد...همه اش یک نگرانی و شتابی درونت هست که بعضی کارهای مهم
را قبل از رفتن اش انجام دهی...سریع تر...همه چیز را سیو کنی، همه را...کلی صفحه
خبر و وبلاگ و اینا باز کنی که وقتی نیست بخوانی...
و این پروسه هر روز تکرار می شود...هر روز استرس می دهد،
بعد آرامش دارد، بعدترش گرما، بعد خستگی، بعد،...ای بابا...لحظه هایت را معلق
میکند...
و هیچ حس غریب دیگری را تداعی نمی کند...
|
|