تبليغاتX
شراب سیاه
 
شراب سیاه
 
 
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر
 
ما همیشه نگران* چشم هایی هستیم که نگران* ما نیستند...

* نگر+آن
 |+|  Mon 14 Jul 2008      | 

اما
این آسیاب کهنه به نوبت نیست
شاید همیشه نوبت ما فرداست...

(قیصر امین‌پور)

به بهانه روز ورودم...!

حالا انقدرها هم مساله مهمی نیست راستش، بیست و پنج سال پیش یک آدمی پا به این دنیا گذاشته که در طول این همه سال غلط خاصی نکرده...البته برای خود خودم، خوب روز مهمی ست راستش، همیشه نزدیکی های این روز همین طور به طرز مازوخیمسانه ای(!) به این فکر می کنم که چه کرده ام و چه نکرده ام، چگونه بوده ام...نوک ذره بین را هم بیشتر روی یک سال اخیرم می گذارم و معمولاً مثل این ناظم های گوشت تلخ همین طور هِی پشت سر هم نکات منفی را می بینم...ناخودآگاه است! فکر می کنم که دوباره يک سال گذشت، پارسال تا حالا، وای که چقدر زود...اما اين جا هيچ چیز عوض نشده است که، امسال هم تولدم يک هويی رسيد، آمادگی اش را نداشتم، خسته و غمگين و دل تنگ، همیشه روزهای تولد به همین منوال می گذرند... همه چیز فرساينده است به شدت...

اما ماشااله به مدد این زندگی قرن بیست و یکمی و با وجود این همه کامیونیتی و هزار کوفت و زهرمار دیگر، کلی تبریک و تهنیت دریافت کرده ام از همین حالا، با هزار مدل ابزارهای ارتباطی مختلف! از دوستان دور و نزدیک (با متریک فاصله!)...اینجاست که تازه می فهمم چقدر همه مان وسط هياهو و شلوغی این زندگی گم شده ایم، چه قدر دوریم...چه قدر فراموشیم از هم...

سالی که گذشت، سال خوبی بود...تجربه های بزرگی در دلش داشت که مرا بزرگ کرد...با همه بزرگ شدن ها، من دوست ندارم حس های بچه گانه ام را از دست بدهم خیلی وقتها...هنوز دلم می خواهد اداهای بچه گانه داشته باشم، با یک نگاه دوست داشتنی چشمانم برق بزند، از خجالت خیلی چیزها قرمز شوم، نخواسته ام همه ی فکر و ذهنم بشود کار و بیزینس و آکادمیک و ماشین و های وِی و ...اجازه داده ام به خودم بچه گی کنم گاهی...راستش برای همین آدمی که الان چیز(!) خاصی نشده، خیلی تلاش کرده ام، برای آدم شدنش مطالعه کرده ام، خواسته ام بشناسمش تا درونی ترین لایه های وجودی اش، در تمام این سال ها، خواستم یک چیز درست و درمانی از این آدمِ هه بسازم...که تا حدی هم به نارسیسیم برمی گردد که همیشه ی همیشه خواسته ام که متفاوت باشم در همه چیز...نمی دانم تا چه حد با گانت چارت این پروژه بلند مدتم هماهنگ بوده ام!

اما به اين نتيجه رسيده ام که این روزهای آخرم شکل روزهای قبلی ام نبود، شکل وقت هایی بود که من توی آسمان و روی ابرها مشغول پرواز بودم و زندگی ام طعم جدیدی می داد...ملس...!

راستش، روزهای تولد حسرت دارد کمی، که نمی دانم چرا...خوب شاید حس رونده گی زندگی بیشتر به آدم دست می دهد و نمایان می شود، اضطراب هم، چرا، هست تا حدی...گاهی با خودم فکر می کنم زمان می گذرد و روزهای تلخ و شیرین مرا به سرعت با خود می برد...می ترسم از این فکر و دلم می خواهد تمام لحظه های اکنونم را نگه دارم...اما سریع تر از ماهی چابک، زمان از میان دستانم شتابان به بیرون می پرد...

بی خیال...این جوری خلاصه...!

حالا، دست ها همه بالا....!! :D

 |+|  Thu 10 Jul 2008      | 

"بهش گفتم: زندگی ما زندگی جالبیه ها. بین تراژدی محض و کمدی ناب؛ دائم داره پیچ و تاب می خوره. یعنی یه جور غم انگیز، خنده داره. یا شایدم یه جور خنده دار، غم انگیز باشه. چیزی ام نیست وسط شو پر کنه. همه ی نکبتی ام که دچارشیم؛ مال همینه...همین که هیچ چی مون حد وسط نیست"
 

* کافه پیانو . فرهاد جعفری

(+)

 |+|  Sun 6 Jul 2008      | 
هرگز این چنین وا نمانده بودم میان جدال کودک و والد و بالغ درونم...
کارزاری ست عظیم...

 |+|  Sat 5 Jul 2008      | 
Some people live a lifetime in a minute...

Al Pacino, Scent of a Woman

 |+|  Tue 24 Jun 2008     
چه مستی است ندانم که رو به من آورد؟
که بود ساقی و این باده از کجا آورد؟

 |+|  Mon 23 Jun 2008     
دلا کی به شود کارت، اگر اکنون نخواهد شد...؟

 |+|  Sun 22 Jun 2008     

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کــــــــن
ترک من خراب، شبگرد مبتـــــــــــــــلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنــــــــــها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفــــا کن
ازمن گریز تا تو، هم در بلا نیفتــــــــــــــی
بگزین ره سلامت، ترک ره بـــــــــلا کن
ماییم و آب دیده، درکنج غــــــــــــم خزیده
برآب دیده ما، صدجای آســــــــــــــــیا کن
خیره کشی است مارا، دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید:"تدبیر خونبــــها کن"
برشاه خوبرویان، واجب وفا نبـــــــــــــاشد
ای زرد روی عاشق، توصبر کن وفـــــــاکن
دردیست غیر مردن، آن را دوا نبـــــــــاشد
پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن؟

 |+|  Sat 21 Jun 2008     
 
  بالا