تبليغاتX
شراب سیاه
 
شراب سیاه
 
 
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر
 
خوب زندگی گاهی وقت ها جسارت می خواهد آن هم از نوع خاصش...از آن نوع که اگر جرات کردی و رفتی، یا به دست می آوری و یا از دست می دهی...کاملا صفر و یک و حالت سومی هم نیست!
برای من ترس دارد...

 |+|  Mon 16 Jun 2008      | 
طبق یکی از قانون های بسیار دوست داشتنی این دنیا، هر چیزی که دوستش بداری و بخواهی اش از تو دوری می جوید و برعکس، اما حالا ممکن است گاهی پیش بیاید که مسئول اجرای این قانون در حین انجام وظیفه، این وسط ها دستش برود توی دماغش و یک مورد از دستش در برود و خوش به حال ما بشود!

خوب حق بدهید، آدم تعجب می کند...!
 |+|  Wed 11 Jun 2008      | 

این زندگی هم عجیب بالا و پایین هایی داردها، بدتر از آن همین بالا و پایین رفتن های احساسات و حالات خودم هست. این جریان قبولی ام هم داستان جالبی بود در نوع خودش. برای خود من نتیجه به قدری محرز بود که حتی نتایج را در سایت دانشگاه چک نکردم و خیلی اتفاقی از دوستان شنیدم. خوب واضح است که خیلی غیر منتظره و خوشحال کننده بود برایم...اما سیر گذار احساسم هم جالب بود، ابتدایش با هیجان خیلی زیاد شروع شد، بعد از چند ساعت، خنده و خوشحالی و آخر شب کرختی و بی حسی و سردرد! در کنار این ها، نمی دانید عکس العمل ها چقدر جالب بودند، راستش تا بحال به این بعد ماجرا توجهی نکرده بودم...از خوشحالی های باورنکردنی می توانید تصور کنید تا یک لبخند سرد! اگر می دانستم در شرایط مختلف، آدم ها انقدر متفاوت می شوند، زودتر از این ها، چنین چیزی را پایلوت امتحان می کردم!

با اینکه می دانم احتمال پذیرفته شدنم در مصاحبه تقریبا زیر صفر است، اما تا همین حد هم مایه رضایت من بود! در واقع احساس دور از ذهن بودن دسترسی به این موضوع، برایم از بین رفته است، تلاشم را برای دوره های بعدی بیشتر خواهم کرد.

دو روز می تواند در زندگی وجود باشد دقیقا در کنار هم، مثل دیروز و امروز...یک روز در آسمان ها سیر کنی و روز دیگر هوس زیر خاک کنی!

کلاً با احساسات متفاوتی روبرو هستم. می دانید، مدت ها زمان می گذارم تا به نقطه ای برسم، به محض رسیدن خوشحال می شوم اما تنها زمانی کوتاه پس از آن، دلم می خواهد به همان وضعیت قبلی برگردم...فکر نکنید فقط همین است، احساسات چندگانه هم دارم، گاهی حس می کنم بعضی سنسورهایم خاموش است، تفاوت میان دوست داشتن و نداشتن، علاقه، تنفر و همه حس های متقابل برایم کمرنگ شده، انگار به نوعی خنثی شده ام...گاهی هم که قابل تشخیص می شوند از هم، هزار نوع استدلال برای خودم می آورم که خلاصه در نهایت به همان پوزیشن قبلی برمی گردم. باز هم فقط این نیست، یک جنگی بین خودم و خودم در گرفته است، دو تا آدم در یک نفر که هرکدام ساز خودشان را می زنند. در این شرایط حالتی وجود دارد که دلم حرف زدن و نزدن می خواهد، پیچیده است...می بینید در چه وضعیتی گیر افتاده ام؟

می دانم، الان نگاه عاقل اندر سفیه به مانیتور می کنید، خیلی گنگ و درک کردنش سخت است، خودم هم درست نمی دانم چیست!

پ.ن: از همه تبریک های گفته شده با ابزارهای ارتباطی مختلف خیلی خیلی ممنونم! :)

 

 |+|  Sun 1 Jun 2008      | 
فعلاً علی الحساب به صورت خیلی مختصر و مفید، فقط آمدم بگویم که:

آزمون کتبی دکترا قبول و به مصاحبه دعوت شده ام!!!

پ.ن1: عجیب نیست اگر تعجب کنید، چون من خودم با چشمان وق زده و دستان لرزان، شوکه ام!
پ.ن2: به محض اینکه به حالت عادی برگردم، مفصل توضیح خواهم داد!

 |+|  Sat 31 May 2008      | 
با کلی تلاش و احساس، پستی در مورد شرطی شدن نوشتم اما به دلایل نامشخص(!) از بین رفت، دیگر هم نمی توانم بنویسم... :(

پ.ن: دوست دارید باور کنید، دوست ندارید هم باور کنید، به خدا پاک شد!

 |+|  Tue 27 May 2008      | 
روی اکستریم ها قرار دارم، دور یا نزدیک، سرد یا گرم، خواستن یا نخواستن، دوست داشتن یا تنفر، اوج یا فرود...

پنداری برای من مسیر میانه ای وجود ندارد،
این روزها بیشتر...

 |+|  Sun 25 May 2008      | 
در برابر بعضی موضوعات در زندگی ام نمی توانم موضع درستی بگیرم، بارها درباره جنگ بحث می کنیم و به این نتیجه می رسیم که آیا درست بوده است یا نه، طولانی بوده یا از بیخ و بن اشتباه یا...
کافی است فقط صحنه های کوتاهی از جنگ را ببینم، نمی توانم به خودم پاسخ بدهم که چه کسی مسئول از دست رفتن آدم هایی است که جای خالی شان امروز خیلی حس می شود...

راستش فکر هم که می کنم سرم گیج می رود...دوره ای همه ی اتفاقات زندگی با محور جنگ شکل دیگری گرفته است، دوست داشتن ها، بچه ها، کار و ... که حتی بعد از سال ها نیز به حالت اول خود بازنگشته اند...

هزار سال دیگر هم که بگذرد، نمی توانیم جواب لحظاتی را بدهیم که ما در زندگی داشته ایم و دیگران بسیاری بدون حضور پدرانشان داشته اند...جواب آنهایی که لحظه لحظه شان در بیمارستان ها به درد می گذرد و هیچ فرصتی برای چشیدن خوشی ها نیافتند و هرچه بوده، رنج است و رنج...

نمی دانم چقدر احساسم قابل درک است...حس دین، مسئولیت، کوتاهی...

نمی دانم، اما اذیت می شوم...

(+) مرتبط: و جاودانه شدند، بی نشان

 |+|  Sat 24 May 2008      | 
 
  بالا