|
شراب سیاه
|
||
|
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر |
طبیعت بکری است، خدا را شکر به دلیل صعب العبور بودن، امکان
تفریح همراه با کمپ زدن سلب شده و جنگل و آبشار بسیار زیبایی باقی مانده است. من
علیرغم ورزشکار بودنم(!) و سایر دوستان، در طول راه بارها از ادامه راه منصرف
شدیم، ضربان قلب بالا، درد زانو، کم توانی، نفس نفس زدن...اما در نهایت قلعه فتح
شد!
سکوتی عجیب در ارتفاع چند کیلومتری زمین حاکم بود...
توصیه می کنم در فرصت مناسبی حتماً سری به این مکان دیدنی بزنید، البته در صورتی که روز بعدش سرکار نمی روید، چون با رسیدن به قلعه و برگشت همان مسیر، رسماً فلج می شوید!
پس نوشت:
با توجه به کامنت خانم/آقای م.ن، مبنی بر توضیح مختصر من از این مکان دیدنی و عکس های آماتوری(موزاییکی؟!) توضیحات بیشتری ارائه می شود اما برای عکس های حرفه ای باید یکبار دیگر به اینجا سفر کنم م.ن جان، فعلاً شرمنده ام!
با ماشین تقریبا تا نزدیک جنگل می توان رفت. ابتدای راه تصور می شود جایی شبیه به پارک جمشیدیه است که کوه را از پله ها بالا می روی و می رسی، درنتیجه خیلی هم نگران راه نمی شوی. از آنجایی هم که یکباره با این طبیعت زیبا مواجه می شوی، به صورت خفه کننده عکس میگیری! بعد از حدود 40-30 دقیقه بالا رفتن، احساس می کنی دیگر رمق تکان خوردن نداری، صدای بلبل ها همراه با صدای آبشار پنهان میان درختان بیشتر تشویق می کنند که روی سنگ های کنار راه بنشینی، اما حیف که حرفه ای های گروه می گویند ننشینی بهتر است!
بعضی جاها، ارتفاع پله ها بلندتر است و گاهی هم شیب هاب خطرناکی دارند تا جایی که یک شوخی شهرستانی می تواند دوستتان را به ته دره بفرستد! بعد از یک ساعت و نیم راه رفتن، دیگر از عکس گرفتن خبری نیست، یعنی البته خیلی انرژی می خواهد در آن حال. همه تلاش می کنند از افرادی که در حال برگشت هستند، زمان باقیمانده برای رسیدن به قلعه را جویا شوند، هرچند که جواب های متفاوتی میگیری از یک ربع تا سه ربع! در اینجا دیگر به قول یکی از دوستان ترجیح می دهی برگردی و عکس های قلعه را در همان اینترنت ببینی! اما خوب، حسی هم هست که نمی گذارد، همان حسی که در خیلی مواقع دیگر می خواهد ته همه چیز را در بیاورد! تنها وسیله ضروری هم آب است، اگر نباشد احتمال دارد از تشنگی سنکوب کنید!
خلاصه بعد از حدود دو ساعت، می توان سر قلعه را (عکس سوم) مشاهده کرد، احساس کوهنورد بودن هم البته به آدم دست می دهد که خوب برای جماعت ورزشکار چیز عجیبی نخواهد بود! به قلعه که می رسی، یک نفر نشسته و بلیط می فروشد، به این فکر می کنی آیا این آقا هر روز این مسیر را تا اینجا می آید و بلیط می فروشد؟! اگر کارت دانشجویی تان را تا آنجا برده باشد، تخفیف می گیرید.
خود قلعه هم سوراخ سنبه زیاد دارد، باید حوصله به خرج داد و به تک تک جاها سر زد، البته به دلیل دارا بودن موقعیت استراتژیک، چندین پرتگاه مستتر دارد که بهتر است به هیچ وجه به لبه های بناها نزدیک نشوید.
بعد از گشتن و رفع خستگی، به طول راه برگشت که فکر کنی، ترجیح می دهی از یکی از دره ها قل بخوری تا به پایین برسی! درست این است که پله ها را در مسیر برگشت زیگزاگ طی کرد که خود آن هم لذتی دارد بس ناوصف شدنی! چون پاها بعد از چند دقیقه تا آخر مسیر شروع به لرزیدن می کنند و چیزی شبیه به رقصی دیدنی خواهد بود! برخلاف مکان های دیگر که مسیر برگشت را کوتاه تر حس می کنید، اینجا چنین قابلیتی را ندارد! تقریباً همان حس رفتن و نرسیدن...! برای جلوگیری از سر خوردن، روی پله ها قلوه سنگ ها کار گذاشته شده اند که صاف به کف پا فرو می روند. در نهایت در پایان راه، نشستن می تواند لذت بخش ترین عملی باشد که به ذهنمان می رسد! از فردای آن روز هم که افلیجی و ...!
خلاصه بروید و لذت ببرید!



مدتی را که در ماموریت بودم، هر روز صبح با اتوبوس از محل اقامتمان به
شرکت می رفتم. از همان روزهای اول پسرکی حدودا 5-4 ساله را می دیدم که ایستگاه
بعد از ما با پدرش سوار می شود و به مهد یا مدرسه یا هرجای دیگری می رود. روزها می
گذشت و من هر روز می دیدم او را. صورت سفید و گرد با چشمان آبی، بور نبود و حدس می
زدم که آلمانی نبوده و از مهاجران باشد. کم کم متوجه نگاه های من شده بود و بعد از
سوار شدن از گوشه چشم نگاهی به من می انداخت، البته در آن هوای سرد به قدری لباس
می پوشید که تنها بخش کوچکی از صورتش پیدا بود. برایم مهم شده بود، همه می
دانستند، به محض سوار شدن دوستان می گفتند که بیا "علیرضا"(محض اسم
داشتن!) آمد، او هم می فهمید، اما حرکتی نمی کرد، فقط دست پدرش را محکم تر می گرفت
و جایی می نشست.
تمام مدت بودنم، به حضورش و دیدنش هر روز صبح عادت کرده بودم، مدتی بعد به
محلی جدید رفتیم و به شرکت نزدیک تر شدیم. علیرضا زودتر از من سوار می شد، این بار
وقتی من وارد اتوبوس می شدم، چشم هایمان به دنبال هم می گشت، نگاه خاصی داشت. چند روزی را پیاده به محل کار رفتم، اما هر بار که اتوبوس از خیابان می
گذشت، تمام سعی ام را می کردم که ببینم اش.
روز آخر کار در شرکت، مشکلی برای یکی از دوستانم پیش آمد و پیش پزشک
رفتیم. مجبور شدم از درمانگاه به هتل بروم و پس از اطمینان از حال او به شرکت برگردم.
در راه برگشت، خیلی اتفاقی در همان ساعت علیرضا را در اتوبوس دیدم، رفتم و صندلی
پشت سرش نشستم، برگشت و نگاهی به من کرد. پدرش نیم نگاهی به من انداخت و عکس العملی نشان نداد. گفتم "علیرضا، امروز آخرین روزی است که
اینجا هستم و تا چند روز دیگر برمی گردم، دیگر تو را نمی بینم، دلم
برایت خیلی تنگ می شود"...
می دانستم که چیزی از زبان من نمی فهمد، انگلیسی هم متوجه نمی شد. لبانش
را کمی جمع کرد و فقط نگاهم کرد، چشمانش خیلی زیبا بود، عکس خودم را در آنها می دیدم. دستم را گذاشتم روی انگشتان کوچکش، انگشت کوچکم را گرفت...دیگر حرفی نزدیم.
بلند شدم پیاده شوم، دست تکان دادم برایش و تا زمانی که کامل از خیابان رد شوم،
همدیگر را نگاه کردیم.
گاهی خیلی دلم برایش تنگ می شود، مدت هاست دیگر نگاهی به زلالی او ندیدم...
|
|