تبليغاتX
شراب سیاه
 
شراب سیاه
 
 
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر
 
جناب آقای یک مرد عزیز
سلام

همین طوری بسم الله گفته ای و بعد هم نوشته ای اینجا تمام شد؟! نه ایمیلی هم هست نه هیچ چیز دیگری...
گفتیم بیاییم از اینجا استیضاحت کنیم، شاید پاسخی دریافت کردیم!

در ضمن ما هم می دانیم به همین سادگی، اما این که نشد آخر برادر من(!)، مردم به امیدی سر می زنند!

خلاصه حالا تشریف داشتید، ما که لذت می بردیم...
:(

 |+|  Tue 20 May 2008      | 
دو روز سفر به طبیعت و جدایی از شلوغی های تهران، می تواند بازآوری همه انرژی های از دست رفته باشد. پنج شنبه و جمعه به سیر و سیاحت قلعه رودخان و ماسوله گذشت. حدود دو ساعت بالا رفتن از پله های کوه تا رسیدن به قلعه، به یادماندنی بود.

طبیعت بکری است، خدا را شکر به دلیل صعب العبور بودن، امکان تفریح همراه با کمپ زدن سلب شده و جنگل و آبشار بسیار زیبایی باقی مانده است. من علیرغم ورزشکار بودنم(!) و سایر دوستان، در طول راه بارها از ادامه راه منصرف شدیم، ضربان قلب بالا، درد زانو، کم توانی، نفس نفس زدن...اما در نهایت قلعه فتح شد!

سکوتی عجیب در ارتفاع چند کیلومتری زمین حاکم بود...

توصیه می کنم در فرصت مناسبی حتماً سری به این مکان دیدنی بزنید، البته در صورتی که روز بعدش سرکار نمی روید، چون با رسیدن به قلعه و برگشت همان مسیر، رسماً فلج می شوید!


پس نوشت:

با توجه به کامنت خانم/آقای م.ن، مبنی بر توضیح مختصر من از این مکان دیدنی و عکس های آماتوری(موزاییکی؟!) توضیحات بیشتری ارائه می شود اما برای عکس های حرفه ای باید یکبار دیگر به اینجا سفر کنم م.ن جان، فعلاً شرمنده ام!

با ماشین تقریبا تا نزدیک جنگل می توان رفت. ابتدای راه تصور می شود جایی شبیه به پارک جمشیدیه است که کوه را از پله ها بالا می روی و می رسی، درنتیجه خیلی هم نگران راه نمی شوی. از آنجایی هم که یکباره با این طبیعت زیبا مواجه می شوی، به صورت خفه کننده عکس میگیری! بعد از حدود 40-30 دقیقه بالا رفتن، احساس می کنی دیگر رمق تکان خوردن نداری، صدای بلبل ها همراه با صدای آبشار پنهان میان درختان بیشتر تشویق می کنند که روی سنگ های کنار راه بنشینی، اما حیف که حرفه ای های گروه می گویند ننشینی بهتر است!

بعضی جاها، ارتفاع پله ها بلندتر است و گاهی هم شیب هاب خطرناکی دارند تا جایی که یک شوخی شهرستانی می تواند دوستتان را به ته دره بفرستد! بعد از یک ساعت و نیم راه رفتن، دیگر از عکس گرفتن خبری نیست، یعنی البته خیلی انرژی می خواهد در آن حال. همه تلاش می کنند از افرادی که در حال برگشت هستند، زمان باقیمانده برای رسیدن به قلعه را جویا شوند، هرچند که جواب های متفاوتی میگیری از یک ربع تا سه ربع! در اینجا دیگر به قول یکی از دوستان ترجیح می دهی برگردی و عکس های قلعه را در همان اینترنت ببینی! اما خوب، حسی هم هست که نمی گذارد، همان حسی که در خیلی مواقع دیگر می خواهد ته همه چیز را در بیاورد! تنها وسیله ضروری هم آب است، اگر نباشد احتمال دارد از تشنگی سنکوب کنید!

خلاصه بعد از حدود دو ساعت، می توان سر قلعه را (عکس سوم) مشاهده کرد، احساس کوهنورد بودن هم البته به آدم دست می دهد که خوب برای جماعت ورزشکار چیز عجیبی نخواهد بود! به قلعه که می رسی، یک نفر نشسته و بلیط می فروشد، به این فکر می کنی آیا این آقا هر روز این مسیر را تا اینجا می آید و بلیط می فروشد؟! اگر کارت دانشجویی تان را تا آنجا برده باشد، تخفیف می گیرید.

خود قلعه هم سوراخ سنبه زیاد دارد، باید حوصله به خرج داد و به تک تک جاها سر زد، البته به دلیل دارا بودن موقعیت استراتژیک، چندین پرتگاه مستتر دارد که بهتر است به هیچ وجه به لبه های بناها نزدیک نشوید.
بعد از گشتن و رفع خستگی، به طول راه برگشت که فکر کنی، ترجیح می دهی از یکی از دره ها قل بخوری تا به پایین برسی! درست این است که پله ها را در مسیر برگشت زیگزاگ طی کرد که خود آن هم لذتی دارد بس ناوصف شدنی! چون پاها بعد از چند دقیقه تا آخر مسیر شروع به لرزیدن می کنند و چیزی شبیه به رقصی دیدنی خواهد بود! برخلاف مکان های دیگر که مسیر برگشت را کوتاه تر حس می کنید، اینجا چنین قابلیتی را ندارد! تقریباً همان حس رفتن و نرسیدن...! برای جلوگیری از سر خوردن، روی پله ها قلوه سنگ ها کار گذاشته شده اند که صاف به کف پا فرو می روند. در نهایت در پایان راه، نشستن می تواند لذت بخش ترین عملی باشد که به ذهنمان می رسد! از فردای آن روز هم که افلیجی و ...!

خلاصه بروید و لذت ببرید!





 |+|  Sat 17 May 2008      | 
لذت دویدن زیر باران سیل آسای اردیبهشت و جلب نگاه های متعجب عابرانی که از ترس خیس شدن به گوشه ای از خیابان پناه برده اند،

زندگی شاید همین باشد...
 |+|  Wed 14 May 2008      | 
این را که خواندم، احساس کردم به همه ی انسان هایی که از ابتدای زندگی ام تاکنون به نوعی تمایل داشته ام ولی هیچگاه فرصت ایجاد کانال ارتباطی با آنها را نیافتم، فقط و فقط با شش واسطه، ربط پیدا می کنم.

یعنی همین من و شما هم، با شش درجه به هم مرتبط می شویم!

به همین سادگی!
 |+|  Tue 13 May 2008      | 
خیلی آرام و بدون توجه به عابرانی که از کنارش گذر می کردند، مشغول تزریق بود. خون از رگ های دست های لرزانش بیرون زده بود، بعد هم بین دو ماشین پارک شده و کنار جوب دراز کشید. پلیس که بالای سرش آمد لبخندی زد و گفت خوبم و راه افتاد برود، با چند قدم تلو تلو خوران افتاد.
لبخند محو صورت زیبا و جوانش و خون های روی دستش مثل یک شات کوتاه در ذهنم ثبت شد. از دیروز تمام لحظه هایم با تداعی صورت او می گذرد، شوکه ام...
 |+|  Mon 12 May 2008      | 
در پاسخ به سوال یک مرد!

عرض می گردد که اول بهتر است به یک تعریف مشترک از حماقت برسیم، مثلاً من نمی دانم سادگی را هم شامل می شود یا خیر؟ آیتم های زیر را چطور؟

این که هر لبخندی را به حساب شادی و هر اشکی را به حساب غم دیگران می گذاری در حالی که این نیست،
این که اصل بر اعتماد می گذاری مگر این که خلافش ثابت شود، اینکه احساساتی که ابراز می کنی، همان است که وجود دارد، این که همه ی این ها را به تجربه دریافته ای، اما باز ساز خودت را می نوازی!

من زمانی وقت گذاشتم و فکر کردم، با احتساب این موارد، خوب...هیچ کس!
بدون احتساب این ها اما، بسیارند!

بقیه دوستان هم فکر کنند، بد نیست!
 |+|  Sun 11 May 2008      | 

مدتی را که در ماموریت بودم، هر روز صبح با اتوبوس از محل اقامتمان به شرکت می رفتم. از همان روزهای اول پسرکی حدودا 5-4 ساله را می دیدم که ایستگاه بعد از ما با پدرش سوار می شود و به مهد یا مدرسه یا هرجای دیگری می رود. روزها می گذشت و من هر روز می دیدم او را. صورت سفید و گرد با چشمان آبی، بور نبود و حدس می زدم که آلمانی نبوده و از مهاجران باشد. کم کم متوجه نگاه های من شده بود و بعد از سوار شدن از گوشه چشم نگاهی به من می انداخت، البته در آن هوای سرد به قدری لباس می پوشید که تنها بخش کوچکی از صورتش پیدا بود. برایم مهم شده بود، همه می دانستند، به محض سوار شدن دوستان می گفتند که بیا "علیرضا"(محض اسم داشتن!) آمد، او هم می فهمید، اما حرکتی نمی کرد، فقط دست پدرش را محکم تر می گرفت و جایی می نشست.
تمام مدت بودنم، به حضورش و دیدنش هر روز صبح عادت کرده بودم، مدتی بعد به محلی جدید رفتیم و به شرکت نزدیک تر شدیم. علیرضا زودتر از من سوار می شد، این بار وقتی من وارد اتوبوس می شدم، چشم هایمان به دنبال هم می گشت، نگاه خاصی داشت. چند روزی را پیاده به محل کار رفتم، اما هر بار که اتوبوس از خیابان می گذشت، تمام سعی ام را می کردم که ببینم اش.
روز آخر کار در شرکت، مشکلی برای یکی از دوستانم پیش آمد و پیش پزشک رفتیم. مجبور شدم از درمانگاه به هتل بروم و پس از اطمینان از حال او به شرکت برگردم. در راه برگشت، خیلی اتفاقی در همان ساعت علیرضا را در اتوبوس دیدم، رفتم و صندلی پشت سرش نشستم، برگشت و نگاهی به من کرد. پدرش نیم نگاهی به من انداخت و عکس العملی نشان نداد. گفتم "علیرضا، امروز آخرین روزی است که اینجا هستم و تا چند روز دیگر برمی گردم، دیگر تو را نمی بینم، دلم برایت خیلی تنگ می شود"...
می دانستم که چیزی از زبان من نمی فهمد، انگلیسی هم متوجه نمی شد. لبانش را کمی جمع کرد و فقط نگاهم کرد، چشمانش خیلی زیبا بود، عکس خودم را در آنها می دیدم. دستم را گذاشتم روی انگشتان کوچکش، انگشت کوچکم را گرفت...دیگر حرفی نزدیم. بلند شدم پیاده شوم، دست تکان دادم برایش و تا زمانی که کامل از خیابان رد شوم، همدیگر را نگاه کردیم.

گاهی خیلی دلم برایش تنگ می شود، مدت هاست دیگر نگاهی به زلالی او ندیدم...

 |+|  Sat 3 May 2008      | 
خواستم در پیوندهای روزانه ام بگذارم، دیدم خواندنی تر از این حرف هاست...

آب دستتان است، بگذارید زمین و اینجا را بخوانید لطفاً.
 |+|  Wed 30 Apr 2008      | 
از دیروز من هم به جرگه ورزشکاران پیوستم. دوره ای در زندگی ام در ایام شباب(!) زمان زیادی را به ورزش اختصاص می دادم، شاید حدود چهار تا پنج روز در هفته! اما حدوداً یک سالی بود که بابت درگیری های کاری و درسی، دیگر این تن رنگ ورزش را به خود ندیده بود، از پیاده روی ها و کوه رفتن های گاه به گاه که بگذریم، مداوم و مرتب دست به هیچ ورزشی نزده بودم، حتی دریغ از یک تکانی، چیزی در اول صبح ها!
بهرحال در راستای رسیدن به زندگی سامان مند، به صورت مداوم و سه روز در هفته شنا آغاز شد. پیشنهاد اکید می کنم هرکدام تان که مثل من دوره ای را در کرختی سر کرده اید، بهانه های زمانی را کنار بگذارید و از همین فردا، نه همین امروز شروع کنید.
احساس می کنم بعد از مدت ها بی توجهی، به خودم توجه کرده ام، تلاش می کنم به خودم بقبولانم که همیشه "یا همه چیز یا هیچ چیز" یا "یا کامل یا اصلاً " را نخواهم، به قول دوست بزرگی، حتی چند دقیقه ای در شب به آسمان نگاه کردن زمانی است که برای خودمان کنار گذاشته ایم. تصمیم ام این است که در این توجهات، خودم را بهتر بشناسم. وبلاگ خوانی هم در این رابطه تا حدی کمک می کند (به تازگی کاشف به عمل آوردم!)، هربار که موضوعاتی در مورد مشخصه های افراد چه در خاطره ها و چه در اظهار نظرها در هر موضوعی را می خوانم، نسبت به بعضی اشتیاق و نسبت به بعضی بی میلی پیدا می کنم که گاهی واکنشم برای خودم هم عجیب است، بخشی از همان زوایای پنهانم رخ نمون می کنند به نظرم!

الا ای حال، قصدم شناخت بیشتر این فردی است که هم اکنون منم، یافته هایم را به اطلاع خواهم رساند!
 |+|  Mon 28 Apr 2008      | 
این دخترخانم هایی که در ماشین با پارتنر خود نشسته اند و صندلی را به عقب خوابانده و با عینک آفتابی سرشان را به عقب تکیه داده اند و تا حدی ژست خستگی یا ناراحتی گرفته اند، برایم جالب اند!

من هم بدجوری هوس کرده ام، می ترسم پیر شوم و این ژست را تجربه نکرده بمیرم!
 |+|  Sat 26 Apr 2008      | 
برخی جملات کتاب ها به اندازه کافی روشن صحبت می کنند که جای برداشت اشتباه را باقی نمی گذارند، پاراگراف زیر قانون چهارم موفقیت است:

"این لحظه همان گونه هست که باید باشد، زیرا کل کائنات همان گونه است که باید باشد. این لحظه- لحظه ای که هم اکنون تجربه می کنید- مجموع همه لحظه هایی است که در گذشته تجربه کرده اید. هرگاه بر ضد این لحظه بستیزید، عملاً بر ضد کل کائنات برخاسته اید. امور را همان گونه که هستند بپذیرید، نه آن گونه که آرزو می کردید در این لحظه بودند. می توانید آرزو کنید که امور در آینده متفاوت باشند، اما در این لحظه باید امور را همان گونه که هستند بپذیرید.
هرگاه از دست شخصی یا وضعیتی احساس ناکامی یا ناراحتی می کنید، به خاطر آورید که نسبت به آن شخص یا وضعیت واکنش نشان نمی دهید، بلکه نسبت به احساس هایی که درباره آن شخص یا وضعیت دارید واکنش نشان می دهید. این ها احساس های خودتان اند و احساس هایتان تقصیر فرد دیگری نیست. هرگاه این نکته را دریابید، آماده اید که مسئولیت احساس خود را به عهده گرفته و آن را تغییر دهید"

* کتاب هفت قانون معنوی موفقیت، دکتر دیپاک چوپرا، ترجمه گیتی خوشدل، نشر قطره، ص 53
 |+|  Tue 22 Apr 2008      | 
دیروز هنگام برگشت از محل کار، صف طویل ماشین های منتظر در ایستگاه پمپ گاز را نگاه میکردم، از اتوبان حکیم شروع می شود و تا انتهای یکی از خیابان های منتهی به آن پیش می رود. اتفاق هر روزه است این صحنه، اما دیروز فکرم را به خود گرفت. حدس می زنم حدود 3 تا 4 ساعت هر ماشین در صف انتظار خواهد کشید.
پروسه ثبت نام و تحویل را که می دانید؟
ثبت نام انجام می شود، ماه ها در انتظار ماشین های دوگانه سوز می مانند، کلی دعوا و پارتی بازی در تحویل آنها پیش می آید، بعد از تحویل هم وضعیت سوخت گیری به همین نحو خواهد بود...
چیزی که مشهود می باشد، این است که ما اکثرا در تحلیل های سود و هزینه خود به هیچ وجه زمان را محاسبه نمی کنیم. حال اگر راننده های تاکسی و سواری های مسافرکش را در نظر نگیریم (به دلیل وابستگی بیشتر به سوخت)، باز هم کمتر دیده می شود زمان مد نظر قرار گیرد. مثلاً چقدر رفتن به یک مکان با اتوبوس به طول یک ساعت و همان مسیر با تاکسی به مدت یکربع را سودآورتر می دانیم؟

واقع گرایانه که نگاه کنیم، این ارزش برای کدامیک از ما پیش از این تعریف شده است که ما هم به عنوان یکی از فاکتورهای هزینه ای به آن نگاه کنیم؟ اصلا هزینه فرصت زمان هریک از ما در این کشور چه قدر است که اگر به یکی از این انحا تلف شد، غصه اش را بخوریم؟!

جای فکر دارد...

 |+|  Sun 20 Apr 2008      | 
 
  بالا