تبليغاتX
شراب سیاه
 
شراب سیاه
 
 
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر
 

دوست عزیزی از من رنجیده خاطر شده بود، این پست بهانه ای شد برای تجزیه و تحلیلش! شاید خیلی از ما زمانی با چنین موردی برخورد کرده باشیم، راهنمایی بفرمایید.

گاهی اتفاقاتی در زندگی می افتد که هرچه تلاش کنی حکمتش را در نمی یابی یا شاید هم به قول دوستمان بهتر است بپذیریم که دلیل خاصی ندارند...
من برای اتفاقاتی که اخیراً برایم رخ داد، اشک هایم را ریختم و الک هایم را آویختم! به خودم زمان دادم که یک به یک، به حل مشکلات و تجزیه آنها بپردازم. اتفاق اول که به قول دکتر، تنها سوگواری لازم داشت، یکبار و برای همیشه...هرچند معیار سنجش این "بار" را نمی دانم چیست؟ یعنی یکبار می تواند یک هفته، یک ماه و یا یک سال هم باشد؟!
می دانی که گذشتن از رنج ها بدون فکر کردن به آنها، مثل افتادن در یک چاله در مسیر روزانه بدون به خاطر سپردن مکان آن خواهد بود. بعد از آن، به خودم فرصت دادم که به حرف هایت فکر کنم. خوب، سخت است بدانی که رنجانده ای در حالی که درونت حس کنی هیچ گاه تلاشی برای انتقال چنین حسی نکرده ای، اما به هرحال منتقل شده و کبوتر از دستت پریده است.
بگذار این طور شروع کنم: من آدم های اطرافم را دسته بندی کرده ام، آدم هایی که دوستشان دارم و آدم هایی که در نظرم بی اهمیت اند (در راستای بیرون کردن و رها کردن احساسات منفی، تقریبا افرادی وجود ندارند که بدم بیاید). مسلماً افرادی را که دوستشان دارم نیز در برابرم یکسان نیستند، افرادی مثل خانواده که نقشی متفاوت دارند و برخی دوستان بسیار نزدیک که شادی و غمشان برایم مهم است، باقی هم می روند به جرگه کسانی که ارزش دارند اما اهمیتی داده نمی شوند...
با این وصف، به راحتی می توانی پوزیشن خودت را در دسته بندی من پیدا کنی، چرا که رفتارها گویای این احساسات هستند. حال بپردازیم به سوء احساس پیش آمده، در پروسه تفکرم در این روزها به یاد این افتادم که زمانی بوده است که از حضور هم لذت برده ایم، پس در عرض چند روز یا ماه چه اتفاقی افتاده است که این همه تغییر را در پی داشته است؟
همه ما در ناخودآگاهمان به مسائلی حساس هستیم که شاید خودمان هم هیچ خبری از آن نداشته باشیم، تلاش برای خودشناسی، سعی در شناختن همین پنهان های وجود است که لزوماً نمی توانی به عنوان خصوصیات منفی خطابش کنی و در واقع خوب بودن یا بد بودن تو هیچ تاثیری در این موضوع ندارد. در رابطه با خودآگاه ها نیز، هیچ یک از ما کامل نیستیم، خیلی از اوقات نیاز داریم در حرف ها و رفتارهایمان تجدید نظر کنیم، مهم این است که شهامت پذیرفتن و قدم گذاشتن در این راه را داشته باشیم.
چیزی که من حدس می زنم در این رابطه، اتفاقی شبیه به این است چه از منظر من چه از منظر تو، موضوعی درونی یا ناخودآگاه و یا حتی خودآگاه که هیچگاه بیان نشده و در سایه ای از شک و تردید باقی مانده است. حال آنکه دور از ذهن نیست که موضوع برای هریک از ما خیلی عجیب باشد از آنجا که شاید برای اولین بار از دوستی دوست داشتنی چنین انتقادی را می شنویم.
الا ای حال، اظهر من الشمس است که پیش آمدن چنین مواردی حس خوبی را القا نمی کند. دو سناریو بازی می شود معمولاً، یا هرکس تلاش می کند احساس بوجود آمده را پاک کند و یا آرام از کنار آن میگذرد...گاهی هم شاید بهتر باشد خود رابطه از اساس به عدم برود و خیال همه را راحت کند! چه می دانم...

این ما هستیم که تصمیم می گیریم کدام نگاه را انتخاب کنیم، مسئولیت پیشامدها با ما نیست اما مسئولیت نوع نگاهمان به آنها با ماست.

نمی دانم، شاید هم به هزار و یک دلیل دیگر باشد که دیگر از حوزه فکر و تحلیل من خارج است، فقط خواستم بدانی...نه، خودم بدانم که برای کسانی که در زندگی ام اهمیت دارند، زمانی برای فکر کردن اختصاص می دهم. عذر مرا بپذیر.

در آخر اما خوب می دانی که...مانند خیلی از اوقات که دل پر می کشد برای دیدن هم و با هم بودن، گاهی هم...
دل است دیگر، حالی اش نمی شود که...
می شکند...

دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق
وگرنه از تو نیاید که دل‌شکن باشی
(+)
 |+|  Sat 19 Apr 2008      | 
فقط می‌دانم
که تاريکی تا انتهای جهان ... تاريکی‌ست
پس من چه کرده‌ام
که بايد از اندوهِ اين همه چه کنم بميرم؟

يک نفر ... بی‌جهت
در انتهای کوچه با خودش می‌گويد:
بی‌شک، شبی ... مُرغی آمده
پَر بَر پيشانیِ خانه‌ی ما ريخته و رفته است،
حالا به فرض که ريخت
حالا به فرض که رفت
ما چه کرده‌ايم
که بايد از اندوهِ اين همه فلان ...؟!

يک پياله‌ی آب
اندکی سکوت
و صبح، که هزار و يک گُل سرخ ...

*شعر از سیدعلی صالحی/نامه های بی نشانی
 |+|  Sun 13 Apr 2008     
شکستم،
مرد این بار گران نیست دلم...
 |+|  Sun 13 Apr 2008     
Do humans have the same feelings nowadays? I wonder

پ.ن: لینک از عاطفه عزیز
 |+|  Thu 10 Apr 2008      | 
شیشه پنجره را باران شست،
از دل من هم، باران دارد نقش ها را می شوید!

 |+|  Tue 8 Apr 2008      | 
می دانی؟ از بعد جسمانی، بدترین زمانش وقتی است که سردرد در حالت شدت یافته اش به فک می زند و باز کردن دهان و حرکت دادن آرواره ها به سان حرکت دادن یک کوه می شود. از بعد روحانی اش هم، دچار نوعی بی حسی و نا امیدی می شوی که حتی خنده دارترین کانسپت موجود نیز می تواند اشک را به پهنای صورت سرازیر کند. در چنین حالتی چه لذتی می تواند داشته باشد نوشتن؟
لذتی که ندارد این خلسه اما اینکه دیگر توان صحبت نداری ولی در عین حال نیازش مرتفع نشده است. ترجیح می دهی ساکت و آرام فقط بنویسی...
اینکه آدمی باشد و هزاران هزاران بار عاشق باشد اما همیشه بودنش رنگی از نگرانی به زندگی بدهد و رنگ بدرنگ سردرد، کاش نباشد...
همیشه فاصله ها چیزهایی را خراب می کنند، می دانم...
می دانم خیلی چیزها در این فاصله ها خراب شده اند، اما همیشه رفتارها به اندازه ادعاها بزرگ نبوده اند. گاهی انقدر فکر و حرف تلمبار می شوند که نمی توانی کنار هم با معنا برای شنونده قرار دهی...می خواهی خیلی ها را حذف کنی اما کلی دیگر به ذهنت اضافه می شود...هرچه بیشتر هوس آرامش می کنی، نگران تر می شوی و سردرد هم تشدید...

باشد برای بعد...

پشت هیچستان، چتر خواهش باز است
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.

 |+|  Sun 6 Apr 2008     
این هم از نوروز امسال!
تعطیلات زودتر از آنچه تصور می کردم به پایان رسید و دوباره رسیدیم به شرکت و کار و درس و زندگی روتین...به نظرم این مقدار تعطیلات برای بازیابی روحیه و بارگذاری توان از دست رفته مان لازم است. تهران در طول این مدت دیدنی بود، بین اراده برای رفتن به جایی و رسیدن به مقصد در نهایت ده دقیقه زمان بود! بی نظیر...
بیشتر روزها را چه در مسافرت، چه در میان همهمه مهمانی های عید مشغول خواندن "شفای زندگی"* بودم، کتاب مناسبی برای شروع دوره ای جدید در زندگی است. آرام می خواندم و سعی می کردم تمرینات را با دقت انجام دهم، روی کتاب تمرکز کردم و احساس کردم مفید واقع شده است، هرچند این قشر کتاب ها می بایست در طول زمان هر از گاهی تکرار شوند.
سال گذشته برای من سال عجیبی بود، عجیب از این لحاظ که خوشی ها و ناخوشی های زیادی در کنار هم بودند. تصمیم مهمی در جهت تغییر کارم داشتم که به وضوح پیشرفتی اساسی و قدمی بزرگ در زندگی ام محسوب خواهد شد، پروژه ای را تجربه کردم که موفقیت آمیز بود، از آن مهم تر پرونده تزم هم در روزهای آخر بسته شد. با آدم های جدیدی آشنا شدم، جاهای جدیدی را دیدم و بسیار به تعداد دوستان خوبم افزوده شد. در کنار این ها، بزرگ شدم، بیشتر از یک سال....
همیشه تجربه ها بیش از زمان جاری ما را می سازند...
تصمیم های زیادی برای سال جدید دارم، وقت بیشتری را روی نقاشی می گذارم، ورزش می کنم، سفر می روم، فکر می کنم، لذت می برم، زندگی می کنم...هرسال از ابتدا مسیرهایی را می سازیم که در آن ها قدم برداریم، هرچند که ممکن است با گذشت زمان کمی کمرنگ شوند، اما من همیشه حس آغاز و شروع کردن ها را دوست داشته ام...

* لوییز هی، ترجمه گیتی خوشدل (انتشارات یادم نیست!)

 |+|  Sat 5 Apr 2008      | 
 
  بالا