تبليغاتX
شراب سیاه
 
شراب سیاه
 
 
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر
 
بهار
فلسفه ساده ایست
برای آن که بدانیم زمین عرصه کوچ است

سال هشتاد و شش هم گذشت، برای من پر بود از اتفاقات تلخ و شیرین که به آرشیو سپردم!

برای همه دوستان عزیزم سال خوشی را آرزو می کنم.

 |+|  Tue 18 Mar 2008      | 
جلسه دفاع هم برگزار شد،
از مدت ها پیش منتظر چنین روزی بودم، منتظر به معنای واقعی! همه چیز خوب بود...
اما مثل همه اتفاق های دیگر زندگی که قبلش زیباتر از بعدش است، این هم از این قاعده مستثنی نبود.

پ.ن: از همه ایمیل ها، کامنت ها، آفلاین ها، تماس ها و حضورهای دوست داشتنی تان ممنونم...از تک تک شان لذت بردم و احساس خوشبختی کردم از داشتن شما *-:

 |+|  Sun 16 Mar 2008      | 
بعضی روزها ساخته شده اند که از صبح احساس کنی بی حسی همه وجودت را گرفته است، نه بغضی هست و نه قطره اشکی، خودم را پشت واژه ها قرار می دهم که فقط بی حوصله ام...تا دیروز بهانه ام بود که این بوروکراسی های اداری خسته کننده اند، وقت بی ارزش ترین چیزی است که برای این موجودات دانشگاه وجود دارد، ترافیک زیاد است، کارم زیاد است، نگران روز دفاعم هستم و ...
حس پایان یافتن را دارم، پایان چه چیزی؟ نمی دانم، فقط حس می کنم خیلی چیزها وقتشان است که تمام شوند...
اگر دست خودم بود، می نشستم پشت ماشین و می رفتم و می رفتم و می رفتم تا همه رسیدن ها و نرسیدن ها و دیررسیدن ها از یادم برود...می رسیدم به خودم...

مهم نیست
بگذار نشانه زنده گی ما هم
زباله ای باشد که هر روز به بیرون می افکنیم...
 |+|  Tue 11 Mar 2008      | 
احساس جدیدی را کشف کرده ام، دیده اید در بعضی مواقع کاملاً حس می کنید کنترل امور را به دست دارید و طبق نقشه ذهنی تان پیش می روید، نه اینکه برنامه خاصی وجود داشته باشد، نه... کل روند زندگی را می گویم. موضوع این است که تا به دیروز من هم انگار همین طور بودم، نشانه گیری و پرتاب دارت با من بود، اما کم کم حس می کنم این منم که سیبل شده ام و هدف گیری می شوم...
نمی دانم، احساس عجیبی است، درک کنید! حس بدی را القا نمی کند فعلاً، اما تغییر نگرش و نظر مرا در رابطه با بعضی چیزها با خودش همراه داشته است، مسائلی که مدت ها نظر مرا جلب نمی کرده اند یا حتی دوست شان نداشتم و یا برعکس...در واقع به نظر می آید خوب نشانه گیری شده ام، فقط از پرتاب چه کسی و چه زمان اش را نمی دانم!

کماکان ادامه می دهیم تا ببینیم به کجا می رسد، شاید موقتی باشد. هرچند هم که به قول استادی، هستی همواره سناریوی خودش را بازی می کند بدون توجه به ما و خواسته های ما...

پ.ن: دوست قدیمی هم رفت دوباره، از خانواده همان سناریوست این هم :(
برایش بهترین ها را آرزو می کنم.

 |+|  Mon 3 Mar 2008      | 
بالاخره...

پس از مدت ها...

پس از تلاش مداوم...

پس از خون دل خوردن ها...

پس از گاو شدن گوساله ها...


تزم برای دفاع تایید شد!

البته نه به همین سادگی، بلکه بسیار به سختی!

گفتم شما هم از خوشحالی من بی نصیب نمانید!
 |+|  Sat 1 Mar 2008      | 
این دوست عزیزم که خیلی خاطرش برای من خواستنی است، پاسخ های اس ام اس دریافتی اش را مکتوب نموده که می توانید در اینجا ببینید.

پاسخ من هم خط یکی مانده به آخر است!
 |+|  Sat 23 Feb 2008      | 
 
  بالا