|
شراب سیاه
|
||
|
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر |
اینجا برق رفته و شارژ لپ تاپم در حال تمام شدن است، فقط
چند دقیقه باقیمانده، شبکه و اینترنت یکی در میان قطع و وصل می شوند، اتاق هم با
اینکه پرده را تا آخر بالا کشیده ام، اما توی این هوای ابری تاریک است.
لای پنجره را باز گذاشته ام و هوای سردی به صورتم می خورد. میزم
کنار پنجره است، در واقع راستای میز و پنجره زاویه نود درجه باهم می سازند، جای
گیری قشنگی است!
من هم که از این فرصت استفاده کرده ام و همچنان که می نویسم
به بیرون هم نگاهی می کنم، شکیلا هم این میان سوغاتی را می خواند و لذتم را چند برابر
می کند.
در این هوای دلچسب، هرجایی را غیر از محل کار ترجیح می دهم،
دوستم اس ام اسی برایم فرستاده است که چرا انقدر توی خوشبخت بودن و بدبخت بودن بین
آدم های دنیا تبعیض هست؟ و خواسته که جواب درست بدهم، چون منتظر جواب های کلیشه ای
نیست!
جواب دادم حضوری عرض خواهم کرد، چون اتاق کناری است!
هنوز دارم فکر می کنم...
چشمانت کارناوال آتش بازی بود
یک روز در هر سال
برای تماشایش می آمدم
و باقی روزهایم را
وقت خاموش کردن آتشی می کردم
که زیر پوستم شعله میکشید
*
رفاقت با تو
رفاقت با بادبادکی کاغذیست
رفاقت با باد دریا و سرگیجه...
با تو هرگز حس نکرده ام،
با چیزی ثابت مواجه ام!
از ابری به ابر دیگر غلتیده ام،
چون کودکی نقاشی شده بر سقف کلیسا
چرا تو ؟
چرا تنها تو؟
چرا تنها تو از میان مردان،
هندسه ی حیات مرا در هم میریزی،
پابرهنه به جهان کوچکم وارد میشوی،
در را میبندی، من
اعتراضی نمیکنم؟
چرا تنها ترا دوست می دارم، میخواهم؟
میگذارم بر مژه هایم بنشینی
ورق بازی کنی
و اعتراضی نمیکنم؟
چرا زمان را خط باطل میزنی
هر حرکتی را به سکون وا میداری؟
تمام مردان را می کشی در درون من،
و اعتراضی نمیکنم...
*
عبث پنداریم که گذشته ها فراموش شده اند، تنها تلنگوری کافی ست تا آتشفشانی سر باز
کند...
پ.ن: شعر از نزار قبانی با کمی تغییر
سال ها تلاش کرده ام که معمولی نباشم...مدرسه، دانشگاه، محل
کار، خانواده، جمع دوستان و ...
چقدر زحمت کشیده ام، فقط برای این که ثابت کنم زندگی ام مثل
روتین نوشته شده برای بقیه نیست... خواسته ام که 20 سال دیگر وقتی به این روزها
نگاه می کنم حسرت چیزی را نخورم که می توانستم باشم اما نبودم...
اما چه سود از این خاص بودن ها، از این به چشم آمدن ها، از
این تعریف و تمجیدها...
همین اکنون، هنوز به آینده نرسیده، آرزوی یک زندگی معمولی
به دلم ماند، این پیچیدگی ها خسته میکنند آدم را.
دیشب فهمیدم من معمولی ترین آدمی هستم که می توان یافت؛ با
همین استراتژی به درد نخورم، آدمی را رنجاندم، از خودم راندم، نمی دانم با غرورم یا با
احساس نداشته ام، کسی را شکستم...شاید هم مدت ها بود که می شکستم اما صدایش را
نشنیده بودم...
آدمی که حضورش را در هیچ یک از لحظه ها حس نکردم، به
آرامی از لحظاتم پاک کردم و به باد سپردم، بعد نشستم درتنهایی خودم فرو رفتم...
سهم من از عشق و عاشقی های این دنیا هیچ است انگار، من دیشب
فاصله بین خودٍ بودنم و خودٍ زیستنم را درک کردم، من این نبودم... حتی نفهمیدم که
دلم برای چه کسی سوخت، خودم یا او...
بهرحال می رفت روزی، که رفت...به همین سادگی
خدا مرا ببخشد، تو هم مرا ببخش...
|
|