تبليغاتX
شراب سیاه
 
شراب سیاه
 
 
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر
 
شاید دیگر زمانی را نیابم که به اندازه ی حالا مشغولیت کاری داشته باشم، چند روزی را بابت برف در قزوین گیر افتاده بودم، زندگی در آنجا هم تجربه بدی نبود..کلاً همه چیز خوب است، پروژه به خوبی پیش می رود و من در پرزنت و آموزش سیستم جدید مشکلی ندارم. در واقع با هم پیش می رویم و از هم عقب نمی مانیم (من و پروژه!)، البته در قبال اینکه همه ی وقتم را به خودش گرفته است. باید اعتراف کنم به اعتماد به نفس قابل توجهی دست یافته ام، بابت همین است که همیشه به همه دوستانم کار را در کنار تحصیلات تکمیلی اشان پیشنهاد می کنم...

تردیدهای این روزهایم را همراه با این همه کار زیاد، چاشنی مناسبی نمی بینم. به این نتیجه رسیده ام که در هر زمان و در هر مرحله از زندگی بهر صورت همیشه مسائلی پس ذهنمان خانه می کنند که هرگاه تلاش میکنیم آنها را پاک کنیم، مثل بچه ای که محکم به مادرش می چسبد به مغزمان می چسبند و میدان را خالی نمی کنند...من هم در حال پذیرفتن و کنار آمدن با این دوستان هستم...!

پ.ن: یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت...

 |+|  Wed 9 Jan 2008      | 
فاصله ها هیچگاه حریف خاطره ها نیستند...

ما بازگشتیم!

 |+|  Thu 27 Dec 2007      | 
 
  بالا