|
شراب سیاه
|
||
|
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر |
تردیدهای این روزهایم را همراه با این همه کار زیاد، چاشنی مناسبی نمی بینم. به این نتیجه رسیده ام که در هر زمان و در هر مرحله از زندگی بهر صورت همیشه مسائلی پس ذهنمان خانه می کنند که هرگاه تلاش میکنیم آنها را پاک کنیم، مثل بچه ای که محکم به مادرش می چسبد به مغزمان می چسبند و میدان را خالی نمی کنند...من هم در حال پذیرفتن و کنار آمدن با این دوستان هستم...!
پ.ن: یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت...
|
|