|
شراب سیاه
|
||
|
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر |
به دوست عزیزی قول داده بودم که از اینجا برایش ایمیل مفصلی
بفرستم، اما تا امروز فرصت نکرده بودم. بد ندیدم که نامه را اینجا پست کنم. دوست
عزیز هم که حتماً می خواند!
سلام
امروز، اینجا، در هوای سرد سردترین شهر آلمان، من
خوبم...کنار پنجره سراسر شیشه ای نشسته ام و باران و برف همزمان را تماشا می کنم و
فکر می کنم...
از روی وبلاگ ها می خوانم که تهران هم بارانی است، فکر نمی
کردم که امسال، پاییز تهران را اصلاً نبینم...وقتی برگردم زمستان شده و شب یلدا را
هم از دست داده ام...
فرسنگ ها از زادگاهم دور شده ام، اینجا دیگر از استرس ها و نگرانی های کاری ام خبری نیست، موبایلی نیست که دمادم زنگ بخورد و پیام بگیرد و پیام بفرستد و ترافیکی که هر روز با سردرد تا خانه همراهی ام کند و آدم هایی که توی صف و محل کار و دانشگاه و کوچه و خیابان با هم دعوا کنند و ...اینجا خیلی چیزها نیست و خیلی چیزها هست...نیست ها و هست هایش را راستش خیلی دوست داشته ام...
اینجا هرچیز را که می بینم حسرت می خورم، حسرتم زمانی به
غصه تبدیل خواهد شد که می دانم صد سال دیگر هم بگذرد هیچ یک از این ها را در کشور
خودم نخواهم دید....هرچه بیشتر می چرخی و بیشتر فکر می کنی سفر دوباره به خاک خودت
می شود دلشوره، تصور برگشت به همه ی شرایط سخت قبلی، یک حس پارادوکس گونه ای را
ایجاد می کند که در کنار دلتنگی، آرامشی داری که قیمتی تر از آن است که بگذاری اش
اینجا و بروی...بعد تلاش می کنی این حس نوستالوژی را جوری تسکین دهی، مثل آنکه درد
عمیقی را با مسکنی فقط برای دوره ای آرام کنی...من واقعاً از این وضعیت خسته شده
ام...
جایی می خواندم تهران، شهری با آدم های متضاد، شهر خاطره
ها، شهر خطرها، خیابان های پرترافیک، اتوبان های شلوغ، صدای بوق، رانندگان دیوانه،
گداهای کوچک و بزرگ، کرایه های بالا، خودروهای تک سرنشین، آشغال های پرتابی از
ماشین های آخرین مدل به بزرگراه ها، کتاب ها و فیلم های سانسور شده، سایت های
فیلتر، غم نان، آزادی های سلب شده...وقتی خیلی درگیر این
تفکرات می شوم، "ای ایران" را گوش می دهم، بی برو برگرد حس دلتنگی شدید
به سراغم می آید که با احساسات قبلی خنثی شده و متعادل می شوم...!
پاریس خیلی شهر قشنگی بود، به خصوص آنکه تمام مدت باران می
بارید. خیابان شانلیزه را با آن همه چراغانی هایش برای کریسمس در حالی که صورتم را
بالا گرفتم تا قطره های باران به صورتم بخورد، دویدم...
ایران هم در زیبایی هایش شاید کم از این ها نداشته باشد، اما
کاش میشد به جای پافشاری روی زیبایی هایش، روی چیزهای دیگر نداشته اش پافشاری
کرد...گاهی می خواهم حساب کنم نقش خود خود من در اینی که امروز هست چند درصد است؟ می
گویند شمع هرچه قدر هم که کوچک باشد، گوشه ای از شب را روشن می کند...اما من دیگر امیدی
ندارم که شمع من در این سیاهی شب توانی برای روشن کردن داشته باشد، به آرامی آب می
شود بدون آن که آب از آب تکان بخورد...
هروقت باران می بارد، دستانم را توی جیب هایم فرو می برم
که یادم بماند روزهایی تنهایی دست هایم
را...اینجا تنها هستم، اینجا باران زیاد می بارد...
و در آخر آسوده باش، حالم خوب است،
فقط در حيرتم، که از چه هواي رفتن به جايي دور،
هي دل بي قرارم را پي آن پرنده مي خواند...




|
|