تبليغاتX
شراب سیاه
 
شراب سیاه
 
 
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر
 
گاهی برای برخی چیزها در زندگی باید تاوان پرداخت
تاوان یک اتفاق، یک نگاه، یک اشتباه...
اما تاوان برخی از این اتفاقات انگار ابدی اند...
حتی اگر هزاران فرسنگ دورتر از آن حال و هوا باشی باز هم به نوعی تاوانش را خواهی پرداخت،
شک نکن...

 |+|  Fri 16 Nov 2007      | 
اینجا به سختی در می یابم که روز شده است، آفتابی نمی بینم، باران هم به طور ممتد می بارد. جایی که ساکنم پنجره های مایل دارد، شب ها صدای قطره های باران روی شیشه های مایل اتاقم حس خوبی می دهد...
همه جا ساکت است...حتی در ساعات وسط روز...یک جور سکوت محض...

ساعت ها به طور عجیبی کش می آیند، باور کنید! نمی دانم، شاید بابت کوتاه بودن روزها باشد.

هوا سرد است...سرما تا درونی ترین لایه بدن هم رسوخ می کند...
من هم به تبع محیط سکوت می کنم، از همه چیز دورم...فقط گاهی شب ها خواب اینجا را می بینم...دیشب خواب بدی دیدم، خیلی آشفته شدم...صبح آرزو می کردم که هیچوقت برنگردم...

هنوز راستش دلم خیلی تنگ نشده است...می خواهم توان خودم را بسنجم، ببینم تا کجا پیش می روم!


 |+|  Tue 13 Nov 2007      | 

 

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی
                 وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی!


پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

 

آی ای دریغ و حسرت همیشگی...

ناگهان 
           چقدر زود
                         دیر می شود...

 

پ.ن: دلم برای قیصر امین پور خیلی تنگ می شود... 

 |+|  Sat 3 Nov 2007      | 
سلام

مدتی است که ننوشته ام، اما ساکت نبودم...به اندازه تمام زمان نبودنم حرف زده ام..زندگی ام نظم خاصی پیدا کرده است یا بهتر است بگویم بدجوری افسار مرا دستش گرفته است..از آن تغییر حدود شش ماهی می گذرد و من دیگر غریبه نیستم..اینجا هم تبدیل به یک آشنا شده ام...همیشه همه چیز سریع تر از آنی که انتطار داریم می گذرند...

زندگی ام مثل رودخانه ای آرام روی مسیر خودش پیش می رود و مشغولیت های کاری زیاد، دیگر حتی مجال دلتنگی را به من نمی دهند...تنها به ساعت های اول شب توی اتوبان خلوت با سرعت زیاد و یک عالمه فکر رضایت داده ام!

همیشه وقتی زندگی در اوج آرامش خودش پیش میرود، ناگهان سنگی درون این آب آرام پرتاب می شود که سکون را مختل می کند...این زمان ها از سادگی خودم متنفر می شوم...از صداقت، از اعتماد از همه چیزهای خوب...لعنت به بعضی از آدم ها..

راستش فکرم بسته شده، الان نمی دانم که آیا این زندگی را دوست دارم یا نه...تلاش می کنم فکر کنم که راضی ام اکنون...هر روز دعا می کنم که تنها آرامشم باقی بماند..

بابت یک سفر کاری از چند روز دیگر مدتی حدود دو ماه نخواهم بود...از ماه های پیش خیلی شور و شوق سفر را داشتم اما هرچه نزدیک تر میشود، بعد دیگری از آن رخ می نمایاند که خیلی هم شوربرانگیز نیست...تلاش می کنم به عنوان یک فرصت و یک تجربه جدید به آن نگاه کنم...می خواهم این دوره را در فراموشی از همه چیز به سر ببرم...

دلم برای همه تنگ شده است...این فضای مجازی، جادویی است به خدا...وقتی که اینجا باشی کسی را نمی بینی، اما وقتی هم که نیستی انگار دلت برای همه تنگ می شود!

جل الخالق!

 |+|  Wed 31 Oct 2007      | 
 
  بالا