|
شراب سیاه
|
||
|
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر |
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی ای دریغ و حسرت همیشگی...
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود...
پ.ن: دلم برای قیصر امین پور خیلی تنگ می شود...
مدتی است که ننوشته ام، اما ساکت نبودم...به اندازه تمام زمان نبودنم حرف زده ام..زندگی ام نظم خاصی پیدا کرده است یا بهتر است بگویم بدجوری افسار مرا دستش گرفته است..از آن تغییر حدود شش ماهی می گذرد و من دیگر غریبه نیستم..اینجا هم تبدیل به یک آشنا شده ام...همیشه همه چیز سریع تر از آنی که انتطار داریم می گذرند...
زندگی ام مثل رودخانه ای آرام روی مسیر خودش پیش می رود و مشغولیت های کاری زیاد، دیگر حتی مجال دلتنگی را به من نمی دهند...تنها به ساعت های اول شب توی اتوبان خلوت با سرعت زیاد و یک عالمه فکر رضایت داده ام!
همیشه وقتی زندگی در اوج آرامش خودش پیش میرود، ناگهان سنگی درون این آب آرام پرتاب می شود که سکون را مختل می کند...این زمان ها از سادگی خودم متنفر می شوم...از صداقت، از اعتماد از همه چیزهای خوب...لعنت به بعضی از آدم ها..
راستش فکرم بسته شده، الان نمی دانم که آیا این زندگی را دوست دارم یا نه...تلاش می کنم فکر کنم که راضی ام اکنون...هر روز دعا می کنم که تنها آرامشم باقی بماند..
بابت یک سفر کاری از چند روز دیگر مدتی حدود دو ماه نخواهم بود...از ماه های پیش خیلی شور و شوق سفر را داشتم اما هرچه نزدیک تر میشود، بعد دیگری از آن رخ می نمایاند که خیلی هم شوربرانگیز نیست...تلاش می کنم به عنوان یک فرصت و یک تجربه جدید به آن نگاه کنم...می خواهم این دوره را در فراموشی از همه چیز به سر ببرم...
دلم برای همه تنگ شده است...این فضای مجازی، جادویی است به خدا...وقتی که اینجا باشی کسی را نمی بینی، اما وقتی هم که نیستی انگار دلت برای همه تنگ می شود!
جل الخالق!
|
|