|
شراب سیاه
|
||
|
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر |
و هر آنکه نداند، نخواهد ماند...
ز من هر آنکه آمد چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک از او جدا جدا من
نه چشم دل به سويي نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي به ياد آشنا من
با وجود این رهایی، اما هنوز آرامش حلقه مفقوده ام است...
|
|