|
شراب سیاه
|
||
|
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر |
بنگر که چگونه می افتی؟
چون برگی زرد یا سیبی سرخ...
همان قدر دشوار
همان قدر دور از ذهن
و همان قدر دست نیافتنی...
این که خاطره ای در یک زمان، بی نهایت خوش بوده و همان خاطره اکنون حالت را به هم می زند،
مصداق عینی نسبیت است در این دنیا، البته از نوع تنفرانگیزش...
پ.ن: راست است که صاحبان دل های حساس نمی میرند، بی هنگام ناپدید می شوند...احمد شاملو
خیلی از واقعیت ها تلخ هستند،
خیلی از تلخ ها فراموش نشدنی هستند،
خیلی از فراموش نشدنی ها به خیال ما، زود فراموش می شوند...
روزهای بعد از سردردهای شدید، دچار افسردگی یا خود افسرده سازی می شوم...این روزها تمام تلاشم را می کنم تا خود قبلی ام باشم...وقت زیادی را در شهر کتاب می گذرانم، بیشتر کتاب می خوانم، بیشتر نقاشی می کنم، روزهای تعطیل را با دوستانم در کوه هستم، اما به وضوح حس می کنم جای خالی ای هست که پر نمی شود...نه با آدم ها، که بخشی از وجودم خالی ست...نمی دانم به چه چیزی باید نسبت بدهم؟ زیاد کار می کنم، بزرگ تر از چیزی هستم که می بینند، یک خوره ای به اسم پایان نامه در نامه اعمالم دارم که دست نخورده باقی مانده است، چندین کار نصفه نیمه که باید انجام شوند...نه، هیچکدام...
موفقیت هایم هیچ حسی را در من بر نمی انگیزند، برای رسیدن به هیچ چیز، حسی تحریکم نمی کند...انگار کنجی نه چندان خلوت را برگزیده ام...رخوتی گرفته است مرا که از همه چیز دورم می کند...به وضوح خود سانسوری می کنم، حتی در اینجا...این روزها حتی افتادن برگی از درخت هم می تواند اشکم را جاری سازد...یعنی پیشرفت خارق العاده ای در قوه تخیل و تصورم روی داده است البته در جهت منفی...فقط با تجسم برخی اتفاقات انگار در درون آن قرار می گیرم، دلتنگ می شوم و مضطرب...حرف هایی هست که گفته نمی شوند، اما می مانند با آدم تا آخر دنیا...نامه های بی مخاطب می نویسم...می نویسم جایی تا یادم بماند...
از این زندگی، از این خودسانسوری ها خسته ام، از این گذر زمان که هیچ کمکی به من نمی کند خسته ام...یک عمر خندیده ام، حالا دلم می خواهد غمگین باشم...دلم می خواهد نباشم...جایی را می خواهم که تا مدتی به یاد هیچ نباشم...جایی را می خواهم که هیچ خاطره ای را برایم زنده نکند...سفر دردی را دوا نمی کند، تنها چند صباحی می گذرد و دوباره برمی گردم به همان گردونه گردون...
جایی را می خواهم که...
این هم سندش از انیشتن:
"تنها برای دو چیز نمی توان حدی تصور نمود، جهان و حماقت بشر؛ البته در خصوص مورد اول زیاد مطمئن نیستم..."
پ.ن: تعارف نداریم که!
با صورتکی که حتی آینه بازش نمی شناسد، چگونه به میعادگاه بیایم؟
مرا ببخش ای یار
دیگر توان آمدنم نیست
با چشمانی که ندارم، چگونه تو را دیدار توانم کرد؟
و با دهانی که نیست، چگونه بوسیدنت میسر است...
برای دوباره دیدن تو هیچ ندارم
مرا ببخش ای عزیز
پ.ن: نمیدانم متعلق به کیست اما زیباست
|
|