تبليغاتX
شراب سیاه
 
شراب سیاه
 
 
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر
 
گاه دوست دارم لحظه هایم از بودنی پر شود...

زمانی که تمام لحظات به امید بودن ها از نبودن ها لبریز می شود، میاندیشم که دیگر هیچ بودنی نبودن ها را جبران نخواهد کرد و شاید بتوان نبودن ها را راحت تر زندگی کرد...

 |+|  Sat 18 Aug 2007      | 
بر آنم تا در راه رسیدن به رویاهایم متعهد باشم...

پ.ن: شدیداْ!

 |+|  Sun 12 Aug 2007      | 
این نقطه کجاست؟

شروعی که از ابتدا در نقطه پایان مات شده بود یا پایانی که هر لحظه به شروعی می انجامد انگار...

 

پ.ن: ایستادن در نقطه تلاقی شروع و پایان سخت است...

 |+|  Mon 6 Aug 2007      | 
در میان این همه هیاهو به انتظار "هیچ" نشسته ام...ساکت و بی صدا

 

 |+|  Sat 4 Aug 2007      | 
شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش

که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

 

پ.ن: که تا یکدم بیاسایم...

 |+|  Sun 29 Jul 2007      | 
انیشتن یه جمله داره که:

"به هنگام رویارویی با مشکلات اساسی نمی توانیم از همان سطح تفکری که آن را بوجود آورده ایم، آنها را برطرف کنیم"

حالا من توی تفکرم، ایستادم روی پنجه هام و تا جایی که می تونستم خودمو کشیدم بالا...

ولی نمی تونم...نمی تونم...

 

پ.ن: آهای لحظه ها...بگذرید

 |+|  Mon 23 Jul 2007      | 
 
  بالا