|
شراب سیاه
|
||
|
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر |
زمانی که تمام لحظات به امید بودن ها از نبودن ها لبریز می شود، میاندیشم که دیگر هیچ بودنی نبودن ها را جبران نخواهد کرد و شاید بتوان نبودن ها را راحت تر زندگی کرد...
پ.ن: شدیداْ!
شروعی که از ابتدا در نقطه پایان مات شده بود یا پایانی که هر لحظه به شروعی می انجامد انگار...
پ.ن: ایستادن در نقطه تلاقی شروع و پایان سخت است...
که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
پ.ن: که تا یکدم بیاسایم...
"به هنگام رویارویی با مشکلات اساسی نمی توانیم از همان سطح تفکری که آن را بوجود آورده ایم، آنها را برطرف کنیم"
حالا من توی تفکرم، ایستادم روی پنجه هام و تا جایی که می تونستم خودمو کشیدم بالا...
ولی نمی تونم...نمی تونم...
پ.ن: آهای لحظه ها...بگذرید
|
|