|
شراب سیاه
|
||
|
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر |
به یاد ندارم که روز تولدی بر من گذشته باشد و بسیار شاد و خوشحال بوده باشم..حتی در سنین کمتر هم این احساس را نداشته ام..پنداری که از طفولیت دچار نوعی نوستالوژی بوده ام!
قدیم تر ها می گفتند کسی که روز تولد تو را به خاطر داشته باشد، در مرحله ای دیگر از رفاقت است...به نظر می رسد، من هم اکنون دوستان زیادی دارم که در مرحله ای دیگر از رفاقت هستند! هرچند که با وجود این همه هشدارها و یادآوری کننده های اینترنتی و سایبری باز هم احساس ثروت می کنم از اینکه این همه آدم در این دنیا در این روز به یاد من بوده اند.
با خودم می اندیشم که چه چیز را جشن می گیریم؟ چه چیز را تبریک می گوییم؟ ماهیت تبریک روز تولد به خود ما محدود است و محل تمرکز آن نه جمع که فرد متولد شده است..
اما چه چیز از فرا رسیدن دوباره روز تولد ما می تواند جالب باشد؟ هزران تبصره و پرسش در ذهنم است که شاید جواب هیچ یک را هم ندانم...
آخر یعنی چه؟ سالی که گذشت را چگونه و با چه متریکی می توان سنجید؟ اصلاً مگر می شود سال های عمر را ارزش گذاری کرد؟ عمر می گذرد...نمی توان آن را به سال های خوب جوانی و سال های بد پیری تقسیم کرد...
پیش تر ها در پستی گفته بودم که گاهی از سرعت وقایع و تحولات درونی و بیرونی ام از شگفتی به ترس می رسم...از همین الان فکر می کنم که سال های بسیاری را گم کرده ام یا خواهم کرد...اینجاست که صحنه جشن تولدم به ناگاه در جلوی چشمانم فرو می ریزد، روزهای عمرم چون دانه های شن در پی باد می روند و روی دیگر زندگی رخ می نماید...آنگونه که شام امشب با تمام شادی هایش به گردهمایی خویشاوندان برای عزا تبدیل می شود و پای سیب ها و قهوه تلخ به حلوا و خرمای عزا... تبریک های شما به سان اعلامیه های یکسال گذشت و پیام تشکر من "از همه عزیزانی که با نثار گل و پیام های تسلیت خاطر مرا تسلی دادند سپاسگزارم..."
مثل تشویش بازرگانی که پای در گردنه مشهور راه زنان می گذارد...
ناامیدانه نیست...فقط می خواهم هنوز بتوانم از دیدن نور زرد خورشید لذت ببرم..از صدای پرنده ها، از لبخند زیبای مادر، از باران های نابهنگام، از لحظات تکرار ناشدنی و ... در این هیاهو و ازدحام...
می خواهم بپذیرم که هنوز می توان...
از روز تولدم راضی بوده ام..به لطفش صدای بسیارها را شنیدم و پیام های کوتاه و بلند و آفلاین و ایمیل های زیادی دریافت کردم...
حال، در آستانه 24 سالگی با وجود آن که حس می کنم این دنیا پیش از من به مرحله بهره برداری رسیده است، اما امیدوارانه به رو به رو می نگرم و پیش می روم...پیش می روم...
پ.ن: تولدم مبارک!
توی یک بازه زمانی وارد می شوند و فقط زمان رد شدن روزها رو تسریع می کنند (شاید)
ولی در عین حال هیچ تغییری هم در ماهیت و نوع زندگی ایجاد نمی کنند، چون در اکثر مواقع تواناییشو ندارند...
این وسط ما باید اعلام کنیم که چه کسی کاتالیزور هست و چه کسی نیست،
هر کاتالیزوری هم باید بدونه که وقتی فرآیندش تمام شد از بازی بره بیرون...
به همین سادگی!
پ.ن۱: فقط کافیه به نقش خودمون در برابر دیگران آگاه باشیم.
پ.ن۲: عادت کردیم به خوش خیالی...اما نمی دونیم ممکنه کسی رو به "..." ببره همین خوش خیالی ها...
پ.ن۳: به "آدم" یک بار حرف می زنند و متوجه می شود...
پ.ن۴: امان از این کاتالیزورهایی که هرچند وقت یکبار، از دور یه قرص جوشان می اندازن توی دلت!
بعضی ها زندگی می کنند که کار کنند،
بعضی ها هم مثل من کار می کنند که خاک بریزند به سر درس و زندگیشون!
پ.ن۱: سرم شدیداً شلوغه...یه چیز میگم یه چیزی می شنوید!
پ.ن2: انقدر از این آدمایی که همه چیزشون(!) کاره بدم میاد!
|
|