|
شراب سیاه
|
||
|
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر |

در سكوتي ماوا گرفته ام که به منزله تنهايي ام نيست...
تنهايي نه يعني آن چهار يا پنج ساعتي كه در ميان دوستان و همكاران نيستم، در ازای آن در خانه اي شلوغ باشم يا در جمع دوستان يا در به در به دنبال تنوعي و امثال آن... اينها را ما به عنوان دواي تنهايي میگيريم و چون مخدري به دنبالش هستيم. آدمها از تنهايي ميترسند، فكر ميكنم بشر به دنبال هر چيزي است تا فراموش كند كه ذات حضورش در اين جهان غربت، تبعيد و تنهايي است. ..
از تنهايي نه می گريزم و نه از كميت ارتباطات اجتماعي كه كاش اين قدر زياد نبود ... گله ای دارم
سبك زندگي ام را آگاهانه برگزیده ام و در پي رفع موانع محيطي هستم كه جلوی رو به رو شدن من با خودم را مي گيرد. اعتقاد قوي دارم كه به سطحي از استقلال اجتماعي رسيده ام، حالتي كه از رفتار كودكي كه هميشه به دنبال مادرش است - و گاهاً اين توجه خواهي را در گروه هاي دوستان نيز ميجويد - فاصله ميگيرد.
صبح ها كه در ترافيك عمر ميگذارنم ،به جماعت در هم نگاه میكنم و از خودم ميپرسم اين همه در هم تنيدگي و تراكم براي چيست؟ چرا فكر ميكنيم در اين شهر تنها نيستيم و با۱۲ ميليون نفر ديگر زندگي مي كنيم، در حالي كه از همه شان غريبه ايم و اين اجبار به تراكم ما را از بسياري چيزهاي ديگر نيز غريبه كرده است. آنچه به وضوح از آن مينالم سكوت است. سكوت بد دردي است. من مدتي است به دنبال شکستن سكوتم و فعالانه از بسياري كه وجودش را داشته اند خواسته ام نهضتي را آغاز كنند و در آن به دنبال تشريك تجارب عميق كه زمینه ساز دركي بهتر و پالايش شده از جهان است باشند..
واكنش هايي دريافت كرده ام كه بسيار اميدواركننده است.. بر كساني كه اصلاً حرفي ندارند حرجي نيست..اين افراد در استضعاف به سر میبرند، از برخي ديگر انتظار جدي دارم...اين مفهوم آن چيزي است كه آن را عدم تقارن اطلاعاتي ناميدم و معتقدم بسيار خطرناك است.
عمر ما كوتاه است و حقايق بسیار...
داستان رستم و سهراب را به ياد بياوريم. سهراب بويي برده بود كه اين دلاور پدر است. بارها از او خواست كه خود را افشا كند . رستم بنا به يك سنت ديرينه شرقي براي نام تقدس و حرمت و قدرت قائل است.. همان عادتي كه ما امروز از بیان بسیاری از چیزها ابا داريم.. رستم به پسر به نيرنگ زخم مي زند، چون در اينجا شامه سنگينش بوي پسر را احساس مي كند بر سر سهراب زخمي هوار مي زند كه:
كنون گو چه داري ز رستم نشان
اما دير شده و ضجه هاي رستم دیگر ثمري ندارد. سهراب به خاطر يك باور خرافي كشته شد كه میترسيد نامي را، يا بگو عقيده و ايده اي را افشا كند. سهراب هاي بسياري در خطرند، و زمان بر خلاف مراد ما در جريان است..
من باورهاي پوسيده كه باعث ميشود ديواري به دور خودم بكشم را به آتش سپرده ام. .آب رو به جو داده ام، و چه بهاي ناچيزي است..تنبلي هم نميكنم كه اگر" روي برخي چيزها هم حرف داشته باشم، كامنتي ندهم"...
حقيقت آن قدر ارزش دارد كه بايد در راه رسيدن به آن، قفس هايي كه تصور مي كنيم اگر به دور افكارمان بكشيم چيزي مصون خواهد ماند را بشكنيم..
همه را به در هم كوبيدن عدم تقارن اطلاعات دعوت مي كنم...
در عمق دنيايي ديگر هست،در اين دنيا من نابينایم..به دوستانی صاحبنظر دل بسته ام تا فضاهاي تاريك را اكتشاف كنيم..
اين تمام دغدغه من است...
پ.ن: به نوعی ادامه ی پست قبلی حساب کنید...!
شناخت، راه حل، گزینش، انتخاب...
هر روز تکرار می پذیرد...آنقدر که دیگر حتی تئوری های تصمیم گیری چند معیاره و چند هدفه نیز خطی از خطوط پیچیده ذهنم را صاف نمی کند...آنقدر که دیگر به دوراهی رضایت می دهم، چرا که در سه راهی و چهار راهی و ... مانده ام!
در نهایت هم هیچگاه به نتیجه نمی رسم که در این انتخاب ها، هدف وسیله ام را توجیه می کند یا وسیله هدفم را...
شايد بايد از قسمتي از خواستههايمان بگذريم...جایی شنیده ام در هند براي شكار ميمون، در سر يك نارگيل سوراخ كوچكي ايجاد ميكنند، آب آن را خالي ميكنند و يك تكه موز در آن مياندازند. ميمون جوان دست را وارد نارگيل ميكند و موز را چنگ ميزند، و نميتواند دست مشت كردهاش را خارج كند و صيادان به راحتي او را كه نميتواند از درخت بالا برود شكار ميكنند...
به قول کوئیلو؛ اثر و صاحب اثر مانند مادر و فرزند هستند و اگر فرزند با تاخیر به دنیا بیاید، بیم آن می رود که هر دو از دست بروند...این موضوع در تصمیمات بحرانی برجسته تر می شود...
پ.ن۱: باید مراقب باشم که هر دو از دست نرویم...!
پ.ن۲: سامورایی باید تصمیم خود را در فاصله زمانی میان هفت نفس بگیرد، پس از آن آنچه مهم است قاطعیت است و روحیه لازم برای رویارویی با هر چیز...
پ.ن۳: شاید این بحث را ادامه دهم!
آنجا که جادوگری خانه دارد،
مترسک ها می توانند برقصند،
جاده هایش از آجرهای زرد ساخته شده
و همه چیز مثل زمرد، سبز است
با جادوگر اوز کار مهمی دارم..
ولی...
سرزمین اوز اصلاً وجود ندارد!
همین طور که بابا نوئلی هم در کار نیست
آرزوهایم چه ساده دست نیافتنی می شوند..
هروقت دلم چیزی را می خواهد، محو می شود
یک روز حتماً به شهر و دیاری دیگر سفر خواهم کرد..
|
|