|
شراب سیاه
|
||
|
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر |

دوستی مي گفت من هميشه با زمان مسابقه داشته ام، اما احساس مي كنم شكست خورده ام..يعني وقتي
مي نشينم و كارهايي كه در عمرم كرده ام را مي شمارم ده سال كم مي آورم، نميتوانم بفهمم چرا چهل ساله
ام، در حالي كه بايد سي ساله باشم..
حقيقت شاید اين باشد كه چگالي عمر يكسان نيست..چهار سال گذشته ما با يك چهار سال ديگر در كودكيمان
قطعاً يكسان نيست..درك نيوتوني از عمر اشتباه محض است.
من نیز گاهي از سرعت وقايع و تحولات دروني و بيروني ام از شگفتي به ترس مي رسم..
ميدانم كه...سرعت خطرزاست و هنوز به عدم موازنه عمرم با زمان نرسیده ام..با اين وجود احساس مي كنم از
همين اکنون سالهاي بسياري را گم كرده ام يا خواهم كرد..روزهایم چون دانه هاي شن در پي باد مي روند و
پراكنده ميشوند و روي ديگر سكه گذر عمر چهره مينمايد...
پ.ن: این کاهشی بودن چگالی عمر خیلی توجه مرا به خودش جلب کرده است..

میلیون ها آکسون و سیناپس و دندریت داخل نورون ها توی شبکه عصبی مغز، برای حل مسائل ذهنمون
با هم ارتباط دارند...هر لحظه...بدون اینکه حتی ما احساس کنیم یا مشکلی برامون به وجود بیاد...
حالا ما که خودمون صاحب این شبکه ایم، ارتباطاتمون از یکی که به دوتا می کشه یا یه ذره پیچیده-
تر میشه، همه ی سیستم زندگیمون به هم می خوره!
پ.ن۱: جالبه که هرکسی تصور میکنه خودش خیلی پیچیده ست، ولی...!
پ.ن۲: بار الها، از توانایی های شبکه های عصبی مون به ما هم عطا کن!

می گفت:
من در جهان ساكتي زندگي ميكنم، بسيار كمتر از آنچه فرياد ميكشم بازتابي ميشنوم..
گفتم:
این دنیا کوه وار ساخته نشده است
که هرچه می کنی بازتاب صدایت را بشنوی
شاید که دریاوار باشد
که هرچه در اعماقش فریاد می کشی، کمتر شنیده می شوی و بیشتر فرو می روی...
پ.ن۱: گاهی این وضع آزار دهنده ست
پ.ن۲: شاید هم از جنس دیگریست که هنوز کشف نشده!
از کنار شکوفه ها که رد می شوم
خیره به آنها، می اندیشم که تا چند سال باز شدن غنچه های بهاری را خواهم دید
آندره ژید آرزو میکرد "تهی تر از هر آرزویی" دنیا را وداع گوید...چه دست نیافتنی
با این هوا، با این سکوت...آرام گرفته ام
تصمیم گرفته ام مبارزه با "زمان" را کنار بگذارم
دست های خود را به نشانه ی تسلیم بالا برده ام...آنقدر بالا که همه بتوانند ببینند
حوصله ی مبارزه با چیزهای بی ارزش را ندارم
افتخارات پوشالی دیگر برایم درخششی ندارند
تصور می کنم سرمایه ام برای زیستن پربار است
حتی بدون بسیارها....
آرزو کرده ام که بدانم چه می خواهم...
پ.ن: با الهام از سخنان یک دوست که هیچگاه این وبلاگ را نمی خواند
|
|