|
شراب سیاه
|
||
|
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر |

رو به
زمینم،
پشت به
آسمون...
یکی بیاد منو پشت و رو کنه!
پ.ن۱: لطفاً!
پ.ن۲: خوک ها به دلیل فیزیک بدنی، قادر به دیدن آسمون نیستن...
پ.ن۳: بارون، آسمونو به زمین نزدیک میکنه...
نمیداند اما
همچو مرداب
وامانده در جای خویشم...

پ.ن: روزهاست دریافته ام کوه وجودم، "صاد" صلابتش را از اوج حقارتم به "سین" قرض داده است..
گاه می اندیشم از جنس آبم
فکرهایم پیداست
می هراسم نیز گاه
نکند دستی گل آلود مرا...
پ.ن: حباب نباشیم...حباب نسازیم...
این روزها بدون من تنها مانده است...
آنگاه که شب هنگام، همبستر شادی ام
همواره حضور دلتنگش را زیر پنجره لبخندهایم حس کرده ام
که دوشادوش مرا تا آستانه لذات خوشی هایم همراهی میکرد
و تلاش تا آخرین رشته گسستنی اش با من را حفظ کند...
افسوس...چه تلاش باطلی...
نمی داند...
بدون او ردپاهایم نیز نیمه خواهند ماند...
این روزها بدون من تنها مانده است...
که تنهایی "درد" بدون من، خود "دردی" دیگر است...
از آن رو که من ساخته از آب و آتش و دردم....
پ.ن: تنهایی درد یا درد تنهایی، مساله این است!
|
|