تبليغاتX
شراب سیاه
 
شراب سیاه
 
 
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر
 
براساس اصول زیر تکامل انجام می گیرد (داروین،۱۸۵۹):

۱. زمانی که موجود یا نهادی قابلیت تولید مثل داشته باشد.

۲. جمعیتی از چنین موجوداتی وجود داشته باشد.

۳. نوعی تنوع در میان موجودات باشد.

و

۴. تفاوت در توان بقا در طبیعت وجود داشته باشد...(Difference in ability to survive)

قابلیت تولید مثل که داریم، یه جمعیت با تنوع هم که موجوده...ولی تکامل موجود نیست...

به نظرت تکامل با زندگی

                                    مبارزه

                                              چالش

                                                         و ...

معنی می گیره..

پ.ن۱: کی توانش واسه بقا بیشتره؟

پ.ن۲: سخت شد!

 |+|  Sat 10 Feb 2007      | 
واقعیت از دایره ها درست شده،

اما ما تنها خطوط راست را می بینیم

 

پ.ن: من اینجا همه چیز را "شکسته" می بینم..

 |+|  Mon 5 Feb 2007      | 
میگن:

در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد، هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر می شوی..

میگم:

من که پرواز را می فهمم

-اینطور به نظر می رسه!-

پس چرا دارم خودم کوچکتر می شوم...؟

شاید هرچی بیشتر اوج می گیری، بخشی از "منو" با خودت می بری

پس منتظرم که به زودی تموم بشم..

 |+|  Wed 31 Jan 2007      | 

خسته ام...در خیالاتم تقلا می کنم خودمو پیدا کنم...خود چند روز پیشمو...نمی تونم...مثل همیشه توانایی ام توی گریه کردن ضعیفه...با خودم میگم شاید اپیدمی دوره امتحانا باشه...! ولی انگار جدی تره...هیچکسو نمی خوام...صدای همه آزار دهندست...ولی تجربشو دارم...

فردا...شاید فردا روز دیگه ای باشه...

 **********

میان این همه غریبه، چشم هایم ناامیدانه، نمی دانم چرا، ولی هنوز به دنبال کسی می گردد که غریبه نباشد...آشنا پیشکش..

مسافر به هرچه، هرچقدر و هرکجا دل ببندد باز هم مسافر است، یک غریبه و باز هم نماندنی..

مسافر گاهی در مقصد هم غریب است، چه رسد به راه...به بیراهه...به هرکه دل ببندد بهانه است...بهانه ای برای ماندن...

جایی در گذشته بزرگترین خبطم را کردم و ناکجاآبادی را به نقد ملکوت خریدم...غریب، بیگانه و دلتنگ به "زمین" خوردم...

مقصر "من" بودم...منی که ربانیتم را، آغازم را اینگونه فدای یافتن کسانی کردم از جنس "بودنم"...

و زمانی که یکایک می یافتمشان، نمی فهمیدم که این "بودن" من است که با یکایک آنها رفته رفته رنگ می بازد...

نمی دانستم این آنها نیستند که از جنس "بودن" من اند...این "بودن" من است که از جنس "شدن" آنها می شود...

 |+|  Thu 25 Jan 2007      | 
آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست..

من به پایان دگر نیندیشم،

که همین دوست داشتن زیباست...

 |+|  Mon 22 Jan 2007      | 
 
  بالا