|
شراب سیاه
|
||
|
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر |
چندی از دوستان کامنت گذاشته بودند که چرا پست "حال
من خوب است، اما تو باور مکن" را پاک کرده ام، گفتم دور از ادب است که پاسخ
ندهم.
به صورت کاملاً واضح و روشن، این پست مخاطب خاص داشت و من
هم در شرایط نرمال و متعادل احساسی آن را ننوشته بودم. چندی که گذشت به نوشته ام
اضافه کردم و ده ها نوشته این چنینی خلق شد. خوب حس کردم بهتر است نوشته های این
گونه ام، همه شخصی بمانند، از آنجا که به نوعی برایم تقدس دارند. می دانید، در
زندگی لحظات ناب و تکرارنشدنی ای هستند که فقط و فقط با حضور در آن لحظه و تجربه خود
آن می توان آنها را درک کرد و هزاران هزار خط نوشتن هم، نمی تواند به قدر لحظه ای
از آن را توصیف کند.
راستش زندگی خیلی غیرقابل پیش بینی است، من انتظار چنین
اتفاقاتی را در این برهه از زندگی ام نداشتم، مدت ها بود که با کلک کوچکم در کنار
ساحل نسبتاً آرام می رفتم...اما خوب، می شود دیگر...آدم گاهی واقعاً در ادامه دادن
راه درمانده می شود...این وضعیت کنونی ام، خود مرا هم متعجب ساخته است...شاید به
زودی به پایان برسد، شاید هم نه...پارادوکسی در حال رخ دادن است، من مشوشم و بی
قرار و در عین حال آرامشی دارم در درونم از تجربه احساسی جدید...ترکیب بامزه ای
است! هم از رفتن می ترسم و هم از ماندن...هم امیدوار و هم ناامید...وقتی فکر می
کنم، می بینم هرکدام ما به نوعی ساخته آب و آتشیم و میان این دو نمی دانیم که به
کدامیک متعلقیم...شاید این دنیا ارزش پا گذاشتن را نداشت از روز اول...
نمی دانم، شاید روزی همه نوشته های مقدسم را اینجا قرار
دهم، اما فعلاً بگذارید برای خودم بمانند.
پ.ن: مدت هاست که می خواستم چیزی را بگویم، وقتی می بینم
دوستانی نادیده، هر روز از شهرهای ثابتی در آفریقا و آمریکا و اروپا و استرالیا به
اینجا سر می زنند، جدا از اینکه خوشحال می شوم، احساس می کنم که شاید اگر اینجا
بودید میتوانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم، شاید گاهی یا همین حالا می توانستید
راهنمای با ارزشی باشید یا....نمیدانم...حس می کنم نزدیکی خاصی بینمان هست، نه؟ خیلی
دوریم و خیلی نزدیک...شاید هم این تنها، توهم ذهنی من است و بس!
ولی خوب بهرحال، مرسی که هستید :)
ترک من خراب، شبگرد مبتـــــــــــــــلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنــــــــــها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفــــا کن
ازمن گریز تا تو، هم در بلا نیفتــــــــــــــی
بگزین ره سلامت، ترک ره بـــــــــلا کن
ماییم و آب دیده، درکنج غــــــــــــم خزیده
برآب دیده ما، صدجای آســــــــــــــــیا کن
خیره کشی است مارا، دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید:"تدبیر خونبــــها کن"
برشاه خوبرویان، واجب وفا نبـــــــــــــاشد
ای زرد روی عاشق، توصبر کن وفـــــــاکن
دردیست غیر مردن، آن را دوا نبـــــــــاشد
پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن؟
این زندگی هم عجیب بالا و پایین هایی داردها، بدتر از آن
همین بالا و پایین رفتن های احساسات و حالات خودم هست. این جریان قبولی ام هم
داستان جالبی بود در نوع خودش. برای خود من نتیجه به قدری محرز بود که حتی نتایج
را در سایت دانشگاه چک نکردم و خیلی اتفاقی از دوستان شنیدم. خوب واضح است که خیلی
غیر منتظره و خوشحال کننده بود برایم...اما سیر گذار احساسم هم جالب بود، ابتدایش
با هیجان خیلی زیاد شروع شد، بعد از چند ساعت، خنده و خوشحالی و آخر شب کرختی و بی
حسی و سردرد! در کنار این ها، نمی دانید عکس العمل ها چقدر جالب بودند، راستش تا
بحال به این بعد ماجرا توجهی نکرده بودم...از خوشحالی های باورنکردنی می توانید تصور
کنید تا یک لبخند سرد! اگر می دانستم در شرایط مختلف، آدم ها انقدر متفاوت می
شوند، زودتر از این ها، چنین چیزی را پایلوت امتحان می کردم!
با اینکه می دانم احتمال پذیرفته شدنم در مصاحبه تقریبا زیر
صفر است، اما تا همین حد هم مایه رضایت من بود! در واقع احساس دور از ذهن بودن
دسترسی به این موضوع، برایم از بین رفته است، تلاشم را برای دوره های بعدی بیشتر
خواهم کرد.
دو روز می تواند در زندگی وجود باشد دقیقا در کنار هم، مثل
دیروز و امروز...یک روز در آسمان ها سیر کنی و روز دیگر هوس زیر خاک کنی!
کلاً با احساسات متفاوتی روبرو هستم. می دانید، مدت ها زمان
می گذارم تا به نقطه ای برسم، به محض رسیدن خوشحال می شوم اما تنها زمانی کوتاه پس
از آن، دلم می خواهد به همان وضعیت قبلی برگردم...فکر نکنید فقط همین است، احساسات
چندگانه هم دارم، گاهی حس می کنم بعضی سنسورهایم خاموش است، تفاوت میان دوست داشتن
و نداشتن، علاقه، تنفر و همه حس های متقابل برایم کمرنگ شده، انگار به نوعی خنثی
شده ام...گاهی هم که قابل تشخیص می شوند از هم، هزار نوع استدلال برای خودم می
آورم که خلاصه در نهایت به همان پوزیشن قبلی برمی گردم. باز هم فقط این نیست، یک
جنگی بین خودم و خودم در گرفته است، دو تا آدم در یک نفر که هرکدام ساز خودشان را
می زنند. در این شرایط حالتی وجود دارد که دلم حرف زدن و نزدن می خواهد، پیچیده
است...می بینید در چه وضعیتی گیر افتاده ام؟
می دانم، الان نگاه عاقل اندر سفیه به مانیتور می کنید، خیلی
گنگ و درک کردنش سخت است، خودم هم درست نمی دانم چیست!
پ.ن: از همه تبریک های گفته شده با ابزارهای ارتباطی مختلف خیلی خیلی ممنونم! :)
|
|