|
شراب سیاه
|
||
|
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر...به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر |
من رای می دهم، آن هم به موسوی. دلایل عمومی و شخصی زیادی هم برای آن دارم که این طرف و آن طرف زیاد نقل می شود. من رای می دهم چون مسئولیت را می فهم و از آن فرار نمی کنم. روی سخنم هم با کسانی ست که رای نمی دهند. که خودشان را از زیر بارمسئولیت یک انتخاب هرچند فرمالیته راحت می کنند. که فردا روز اگر کاندیداشان آمد و هیچ کاری نکرد، مبادا حرفی از اطرافیان نشنوند. خیالشان راحت باشد که از اول هم تقصیر ما نبود، ما که رای ندادیم. من نمی دانم با کدام فرمول ریاضی باید ثابت کرد که رای ندادن هم در انتخاب شدن فرد مقابلی که به او رای نداده ایم، تاثیر دارد. صِرف رای ندادن، نمی توانیم وجدان خودمان را آرام کنیم که ما دستی بر این آتش نداشته ایم و این آشی است که همین رای دهندگان پخته اند. حالا دیگر بماند آنهایی که فکر می کنند رای دادن موافقت با حضور این حکومت به طور کلی است. نمی شود ما یک طرف معادله را بسازیم و طرف دیگرش را به خدا بسپاریم. رای دادن موافقت با نظام است، اما رای ندادن چه؟ مخالفت؟ خُب فرض می کنیم همه مخالفت کردیم، چه اتفاقی می افتد؟ شما چه راهکاری برای بعدترش دارید؟ یک دوستی داشتم در دوران کارشناسی که خیلی بانمک بود. تصور می کرد تصورات و توهمات ذهنی اش برای همه عیان و آشکار و بدتر از آن درست است. یک بار بعد از یکی از امتحان های بسیار سخت پایان ترم، در یکی از درس ها که استادش معاون دانشکده مان بود، وقتی پرسیدم چطور بود، با جدیت و قاطعیت تمام گفت "سوال آخر را جواب ندادم تا بفهد(با تاکید) از چیزی که درس نداده، نباید امتحان بگیرد". استاد هم توی آن درس انداخت اش و حتمن خیلی خوب هم فهمید که چرا دوست من جواب سوال امتحانش را نداده بود. این که امروز به جایی رسیده ایم که هستیم، نتیجه تئوری بافی های تخیلی و غیرعملی این چنینی ست. این که فقط همه پیشنهاد می دهیم، بی آن که راهکار درست و برنامه ریزی شده ای پشت آن باشد. من بعید می دانم کسی، با هوشِ هرچند پایین، تفاوت چندسال گذشته را با سال های قبل ترش نداند و نفهمد و احساس نکند. مطمئنن همه یادمان هست که دیگر برای توقف 3-2 ساعته ترانزیت در یک کشور اروپایی در سفرهای دو مسیره، نیازی نبود به دنبال ویزای ترانزیت باشیم. وضعیت تحصیلی و مالی و کشاورزی و اشتغال و اقتصاد و نفت و گاز و الخ هم که مثل روز روشن اند. باز هم صد تا خط کش و کولیس با خودمان بیاوریم و بگردیم ببینم چقدر آدم ها با تعریف های شخصی ما جور در می آیند، در غیر این صورت اَنگ به درد نخور بودن را بچسبانیم به پیشانی شان. به دنبال طبقه بندی کردن آدم ها نباشیم. نمی شود، این راهش نیست. من هم می دانم که مشکلات عدیده مان با یک سال و دو سال و بیش تر، شاید که قابل حل نباشند؛ اما باز هم فکر کنیم اگر همین وضع پیش رود یا آن که بتوان درصد کمی، تنها کمی از این وضع بهبود یابد، چه قدر خوشایند یا ناخوشایند است؟ به آن دسته ای که رای نمی دهند چون معتقدند این جا دیگر هیچ وقت درست نمی شود؛ به شما هم همچنین، خُب فرض کنید که دیگر درست نمی شود، یعنی نباید کاری کرد؟ باید نشست تا افتادن و سقوط به ته دره ی بدبختی را با خوشحالی یا ناراحتی تماشا کرد؟ شما اگر بچه ی معتادی داشته باشید که بعد از ده ها بار ترک، باز هم از اعتیاد دست بردار نیست و روز به روز بدتر می شود، چه برخوردی می کنید؟ یک لگد هم می زنید و برای همیشه فراموشش می کنید؟
من و همه ی شما هم که می گوییم، برای مان دیگر مهم نیست چه بر سر این آب و خاک می آید، برای مان مهم است. چه این جا باشیم یا نباشیم. ما هیچ کدام نمی توانیم انکار کنیم که هنوز شنیدن "ای ایران" مو را به تن مان راست می کند، هنوز هواپیما که وارد خاک ایران می شود، یک چیزی ته گلویمان را می گیرد. هنوز برای مان جام جهانی و هر چیز دیگر که اسم مان را جایی ببرد، مهم است. هیچ تعصبی هم در کار نیست، فقط و فقط دوست داشتن خاکی ست که می خواهیم آباد باشد، همین.
دوستی ای که برای یک زنگ ساده اش باید به هزار و یک جنبه ی پس و پیش آن فکر کنی، حالا هرقدر هم روزگاری خوب و دل چسب، دیگر جایگاهش می شود همان حوالی درِ کوزه.
داشتیم می خندیدیم، وسط قهقهه هایمان، فکر کردم چند سال دیگر چه تلاشی می کنیم برای پیدا کردن هم توی شبه اورکات ها و فیس بوک های جدید و مدرن. برای زنده کردن خاطرات همین روزهایی که خیلی معمولی می گذرند.
این چیزی که "هست"، برای من ترکیبی از چیزهایی ست که باید باشد و گاهی هم نباید باشد، اما آن چیزی که "نیست"، خیلی بدترکیب است معمولن.
وقتی یکی نمی نویسد، سه حالت دارد. یا حالش خیلی خوب و خوش خوشان اش است و چرخ گردون دارد بر وفق مرادش می چرخد. یا حالش خیلی بد است و نوشتن دردی ازش دوا نمی کند و یا این که شرکت اش، متجاوز از ده روز فرستاده یک کلاسی برود که از صبح خروس خوان می رود تا بوق سگ و وقتی هم که برمی گردد آنقدر خسته و درمانده است که غیر خواب به هیچ چیز دیگری فکر نمی کند چه برسد به وبلاگ نویسی. حالا هم که تمام شده، چند روز ذوق تمام شدنش را داشته و باز چیزی ننوشته.
اگر بخواهم صادق باشم، باید بگویم که نوشتنم اصلن نمی آمد. گاهی از این جا، از نوشتن، از بیان هر آن چه که آن ته ته ها هست، خوشم نمی آید. بعضی وقت ها انگار می روم در یک دوره ی پوست اندازی. ترجیح می دهم یک زمانی را بی خبر باشم از همه، از آن بدتر به طرز غیرقابل توجیهی و بدون هیچ دلیلی، دلم نمی خواهد هیچ کس هم از من خبری داشته باشد. این طوری می شود که هر نشانه ای داشته باشم در سایبرنت از کامیونیتی های اینترنتی گرفته تا گوگل ریدر را تعطیل می کنم. دلم می خواهد همه چیز یک کلید Esc داشته باشد. یک ساعت هایی می رسد که از خودم هم فرار می کنم. خودم را تکه تکه می کنم توی ذهنم، دوباره مثل پازل به هم می چسبانم. ترجیح می دهم تا رسیدن به پوسته ی جدید، نه من کسی را ببینم نه کسی من را. می گذرد بهرحال، بخشی اش را گردن بهار می اندازم و بقیه اش هم باز به گردن همان بهاری که چند سال است همیشه توی این رگبارهایش، باران هایش، صدای برگ های سبز خوش رنگش که وقت وزیدن باد به هم می خورند، حرفی تازه برای من داشته است.
پوسته ی جدید که آمد، همه چیز مثل قبل می شود ولی کسی چه می داند چه اتفاقاتی توی اَندرونی افتاده.
حالا شما می توانید فکر کنید من در گیر و دار همان حالت اول بودم!
یک وقت هایی هم می رسد که آدم از کشف کردن خسته می شود، فقطِ فقط می خواهد کشف شود. که یکی بیاید دستش را دراز کند و این پیله را بشکافد و بکِشدش بیرون.
کشف کرده ام هرکس توی زندگی اش با یک کلمه ای، جمله ای، چیزی خر می شود، من هم با "مرسی که هستی".
یادتان هست مدرسه که می رفتیم معلم ها برای یک امتحان، "نمره اضافه" می گذاشتند؟ کاردستی ای، روزنامه دیواری ای، چیزی باید می بردی و مثلن دو نمره اضافه داشتی برای آن درس که فرضن اگر ورقه ات هیجده می شد، بیست می گرفتی. بعد یک وقت هایی پیش می آمد آدم صاف از ورقه بیست می گرفت و خب طبیعتن نمره اضافه هه سوخت می شد. یادم هست که یک حسرت عمیقی بر دلم می ماند. الان هم گاهی حسرت می خورم از چیزهایی که می توانستم با تلاشِ کمتر، بگیرم اما با خودکشی به دست آورده ام.
+ ژنِ تو، ژنِ زندگی کردن است.
+ موش کور بخورد تو را، که نفهمد چی خورده است!
+ ...
آدم گاهی یک چیزهایی می شنود از بعضی ها که تا مدت ها توی ذهن خودش تکرار می کند و لذتش را می برد!
یک نفر با سِرچ "خرمای عزا" به این جا رسیده است، آن هم نه یک بار، چند بار متوالی. حالا اشکالی نداردها، بهرحال هرکسی توی زندگی دنبال چیزی ست، من فقط مشتاق بودم ببینم می خواسته در نهایت به چه خروجی ای برسد؟ ببینید خرمای عزا که انواع مختلفی ندارد که، درعین حال کسی که مسئولیت تهیه و آماده کردن اش را به عهده می گیرد، طبیعتن می بایست از خویشاوندان نزدیک متوفی باشد (استثناها و مرام و معرفت دوستان دور به کنار)، حالا این دوستمان درجه ی اعتیادش به اینترنت چه قدر می تواند بوده باشد که در عین عزادار بودن با پذیرش این مسئولیت احتمالن برای بهبود پروسه ی پذیرایی، در گوگل هم سِرچ کرده است. خلاصه خوب که فکر کردم، دیدم جای تحسین هم دارد. لذت بردم. آفرین عزیزم، آفرین!
|
|